پیوند نور و تلألوِ آب

آغوش گشوده است بهرت، ای تلألو آب

آن هستیِ فروزنده‌ی ناب

ز اعماق کهکشان، وصال تو را دارد فریاد

قاصدان‌اش همه نسیم و نم‌نم و باد

هر دو تان شهره‌اید به پاکی

نور و شهدِ زندگانی، ارجمند در عالم خاکی

تو گویی جشن گرفته است بهر‌تان دهر

آوای رقص و پایکوبی آید ز سراپرده نهر

چمن، رخ آراسته به سرمه ژاله

گلبرگْ گام به دلبرانگی در دمن نهاده

ز پیوند‌تان، طراوتِ دشت روییده

غبار از هستیِ جنبندگانِ عالم پریده.

خِش‌خِشِ فسون

بیا تا نوش کنیم شهد رهسپری را

فسونِ سِحر‌انگیز خِش‌خِش، مستانه و گوارا

رقصِ گام‌های نور بر پیکری فریبا

به بوسه‌ی دلربایی سیمایش گشته‌ام اغوا

زرد و سبز و نارنجی و اخرایی

همه دم زنند ز قامت بستر پاییزی

رُخَش گسترده در هر کوی و برزن

جام‌های طلایی، پنجه‌مانند و پهن

سوی نوزایش روانه‌اند، گام‌های این مسافر

دیدگان دهر سوی طراوت جاودان دارند سِیر.

اکسیر هستیِ زیبایی

از اصیل‌ترین کار‌کرد‌های زیبایی، هماره، بیدار نمودن پنجره‌ی قلب سوی نسیم نوزایش و آغوش سبکبالی بوده است. مشاهده‌ی زیبایی،به مانند اکسیری افسونگر، غبار روح را به باد فنا سپرده و شعله‌های اشتیاق و طراوت و زنده‌دلی را در ضمیر فرد به رقص می‌آورد. خواهاین زیبایی، شکوفه ای دلبرانه باشد، خواه موفقیتی عظیم، خواه مشاهده‌ی صحنه‌ی مهربانی و نوازش و دستگیری، و خواه نگاهستایشگرانه‌ی دو دلدار به یکدیگر. هر آنچه از نهاد قلب برخیزد، به نوعی جلوه‌ای از زیبایی خواهد بود.

منظرِ هم‌دلی

نسیمی وزان زِ افق‌گاهِ رویا

بزمِ سایه‌روشنِ دل، گوارا

پِیِ نجوای سکوت، راهیِ کوچه‌سار

رقصِ وقار‌مندِ نور روبَد زنگار غبار

زمزمه‌ی آرامش در همهمه‌ی گذر‌ها

گفتمان خلوص، از رخ منظر، تراوا

همه اجزا، رسته ز ذات بی‌ریای خاک

ملودی آجرین، ضمیر را ز بیقراری، کند پاک

افسونی در هر نگر، به دلربایی

ناخودآگاه جویم بال‌گشاییِ ترنم آشنایی

برزن را در بر گرفته هاله‌ی مهمان‌نوازی

مجالی نیست بهر اندیشیدن به کورسوی غریبگی.

کورسوی وقار

چقدر زیباست بال‌گشودن در آغوش دل

نسیم سبکبالی، روحت را گردد حاصل

چقدر زیباست در عمق رویا غنودن

گامِ جان را، در واحه‌ی عشق، فرسودن

ترنم رقصِ ابر‌ها، گوارا

غمزه‌ی دلدادگیِ برگ‌ها، هوش‌ربا

اکسیرِ سیالیت‌ام بخش، کورسوی دل‌انگیز

که ز افسون فرحبخشی‌ات ندارم گریز

کیست این پوشیده در ردای وقار؟

که ادراک دیدگان را، ز سرمستی، نموده سرشار

اوست مرغ سِحر‌آمیز طبیعت

که بوسه‌اش جان را بخشد شهدابه‌ی مؤانست.

سیرتی فروزنده به اصالت

جناب مهندس باستانی

چهره‌ای ارزنده بودی، در خطه‌ی معماری

روحِ تابناکت، بلند‌بالا و پُر شأن

ضمیر پاکت، بر افق‌گاهِ اصالت، روشن

گلبرگی بودی، سرشار ز عِطرِ انسانیت

خلوصِ نهادت، به فروزشِ منش، پُر شوکت

چهره‌ای نام‌آور، در عرصه‌ی پر‌افتخار مهندسی

اخترت فروزان باد بر کهکشان مهربانی و نوع‌دوستی

تکرار نخواهی گشت، به عمرِ دهه‌ها

هر چه می‌نگرم، ذات بزرگ‌زاده‌ات بود بی‌همتا

رهسپار گشتی سوی سرای جاودانِ بهشت

دَم‌خور باشی با روان‌های اهورایی و نیک‌نِهِشت

بدرقه‌ی راهت باد نوازشِ بزرگ‌پروردگار

فرهیختگی و بزرگواری و بلند‌پایگی‌ات، ماندست یادگار.

شوکت تقدیر

چه زیباست روحِ دلبرانه‌ی پاییز

تو گویی طبیعت سوی نوزایشی دگر دارد گریز

ملودی خِش‌خِش و رقص مستانه‌ی برگبار

کاروانی زرد‌پوش سوی درگاه بهاران گشته رهسپار

رفتند یاران سبز‌رخسار، سوی غایت تقدیر

این سفر، شکفتن زیبایی راست اکسیر

شاید همینست راهِ بالندگی زندگانی

که یکدم ز پویش و بال‌گشایی باز نمانی

همه توشه‌ی رَهَت نهفتست در طبیعت

رهسپری جاودان باش، گرت خواهی روحِ شوکت.

مهرزاد باستانی

شعله‌ای افروخته گشت در شبستان دل

ز هجرِ زاده‌ی مهر، غروبی گران گشت حاصل

اختری تابناک به آفاق مهربانی

همه کردارش اصیل‌زادگی و والا‌منشی

بزرگ‌زاده بود این رسته به نور

خصالش تابناک و، کردارش خالی ز غرور

شأنَش جلوه‌گر روحِ کبریا

آشیانِ بهشتی، بر وجودِ بی‌بدیلش، گوارا

ذاتش، گوهرِ نجیبانگی و انسانیت

در خاطرم نقش بسته، یاد آن ساحت مؤانست

فروزنده باشی، ای رهسپار آغوشِ پروردگار

همه جلوه‌ی نیک، باطن اهوراییت راست یادگار

نهادت سرشته بود به پاکیِ فرشتگان

تلألو سیرتت، در دل، تا ابد، فروزان.

سِحرِ زیبایی

آری؛ زیبایی دوست‌داشتنی‌ست

روحِ گل داند نگار‌گرِ بوسه‌ی طراوت کیست

نسیمی سبکبال، اغوایم کند به آغوش

رقصندهْ بازیگرِ دل، به رویایم، پُر خروش

عِطرِ موزونیِ قامتی دل‌فِزا

عِنانِ ضمیر، در افسونِ شکوفایی، رها

گلبرگ‌ها را وصلی‌ست با غمزه‌ی خورشید

هر جلوه‌ی طبیعت، سِحری دلربا دهد نوید.

کاروان نوزایش

شهدابه‌ی نسیم، دلبرانه و خرامان

خِش‌خِشِ کاروانِ نوزایش، وزان ز هر کران

گام بردارد طبیعت، سوی سراپرده‌ی بهار

پایکوبیِ برگ و باد‌ست و مستانگیِ غبار

همه هستیْ، دست به دست، ز عیش سرشار

راهی‌اند به وصالِ شکوفاییِ جان، دگربار

سفری از نجوای برگ‌ریزان و وقار زمستان

به افسونگرْ ملودی گلبرگ‌های تابان

رَهِ زندگانی نیز چنین است؛ پند گیر

شکست و نا‌ملایمات، توشه‌اند سوی جایگاهی دلپذیر

گَرَت خواهی سربلندی و بلندایِ نام

ز جلوه‌های نا‌امیدی و دلسردی، گذر کن آرام

درشتیِ راه و تازیانه بی‌امان توفان

همه حکمت‌اند سوی رویشِ غنچه‌ای خندان.