بوسه‌ی نورِ ماه

ماه منتظر است

به آغوشی کز قلبت روان است

بهر وصال با روشنایی

بال بُگشا ای انسانِ ایرانی

که فانوسِ آسمان

دَمی را میهمان است در سرایت

بوسیده است پیغامش

روزنِ آشیانت

درب بُگشا به روی این بوسه

که گنجِ نور در سرای قلب ریزد و

تا صبح میهمان است

در کنج اتاق

پس، پرده را کنار زن

بُگذار صاحب‌خانه ماه باشد

تو هم میهمانی خفته در سایه‌سارِ نگاهش

که سرشار از آرامش است و سبکبالی و

آغوشِ نوازش.

رؤیایی با ماه

شاید

دل باید می‌داد

به آوایی کز ابر

روان به خانه‌ی دل است

آری

راه بُگشا

به پرتوی

کز روی تابانِ ماه

به قلب پاکَت دل دادست

روی کن به آن نجوا

که احساست برون تراود

آیا، راستی

تلنگرش را در‌نیافتی؟

که تو خود ماهی و

در کشاکشِ دلدادگی

صورتی زمینی یافتی.

فانوسی، به قرن‌ها، فروزان

‘کیستی ای هاله‌ی رخشان؟’

“رهسپری به قرن‌ها فروزان”

‘کیست نامت و چیست نشانت”

“ماهم و، روشنایی، مرا بدایت و غایت”

‘خلعتت بهر این بال‌گشوده سوی تو؟’

“شعله‌ی اشتیاق، در قلبش نماید نمو”

‘که وصل تو یابد؟’

“نجوای درخشش را، با گام‌ها، بندد عهد”

‘خواهم که چون تو گردم نورانی’

“به تلاش و کوشش تا توانی”.

طلوع ماه از ورای کوهسار

نغمه‌ی دیدار آوا کن

که افق، بهر وصلت، غرق جنون

پیکره‌ی ستبر این رشته‌کوه

به قدم‌رنجه‌ی سیمینت نمایان نمود روح شُکوه

بوته‌ی نیم خفته غرق هلهله

بلبل و کبک و تیهو، مستِ رقصِ چلچله

تو بیا تا بیدار گردد چشمکِ ستاره

بیا تا کهکشان رخ گشاید، دوباره

بیا تا زیر این خیمه‌ی کبود

بهر وصل سبکبالی، سر دهیم سرود

بیا تا دیدگان من سیراب گردند

روحِ رخوت را گیرند به بند

بیا تا دوست‌داشتن را معنا کنم به نگاهت

که بوسه‌اش جامِ سرشارِ سخاوت

سرازیر سوی گونه‌ی جماد و نبات

که به ستایش ایستاده‌اند در ظهور لحظات

تو از پِیِ خورشید آمدی

دادار روا ندارد تاریکی

در جهانی که سرشته گشته به زیبایی

هر ذره‌اش حکمتیست نجوا‌گر و لایتناهی

تو آمدی، تا شبا‌هنگام، دیدگانِ بیدار

محروم نمانند ز عظمت خلقت کردگار

تو فانوس باشی بهر ره‌پویانِ شب

رخششِ جلوه‌ی هستی را باشی سبب

با تو، شب‌رُوان، محروم نیَند ز خرامانی

مناظری به آنها نمایی، بکر و نهانی.

بِرمِ آسِمُو

بِرمِ آسِمُو، بیا وا دیار

رَهِ تاریکین پِینیمِه، دِ شُوِ تار

دِ بَلگ و بَرد نِییم رَشمِه چاو‌راو

آسِمُو، دِ زیر لحاف اُوْر، و خواو

سِرِ‌صُویی بی، وِرَز اَفتاو‌زِنُو

دیمِت، بارِ تاریکی وِ شُو

دِ دارِ بَلی، خِشِه وِریسا

مِه، وا دییِنِت، زَ وا دِما

کَمِر روشنا بی، وِ بوسِ گُوْمِت

چَشمِه خواوِش اِشکِس؛ شفق دِ دُوْمِت

پِریسکِه دِ تیا فِریوایِ شُوْ‌نِم

دل، قِلَم پُکنیِن نیا دِ مُشتِم

نازاری شَوات؛ بِیی کی تو؟

دَسگیرون اَفتاو؛ سی تو داره تُوْ

اِشنَفتمِه دریا هم وِت مهر داره

که سی دییِنِت سِر وِرداره.

ماهِ دیار، بر‌آ

ماه من بر‌آ

که می‌بوسم آن رعنای نورانی‌ات را

این کوهسار را روشن‌رُخ نمودی

گل بیداری بر گل‌بوسه‌اش نشاندی

ز آویشن تا بادام و انجیر‌کوهی

اکسیرِ نقره‌آب به کام ستایش‌شان نشاندی

بیا بر بالینم، بدان‌گاه که در عالم رؤیا

هم‌نشینم با پروانگان مهر و گلبرگِ نجوا

بیا به بزم شیرین آن ساعاتِ نا‌هشیاری

تا جویبار ملودیِ خیال، گردد مستِ نور‌افشانی

بیا ای ماه، به واحه‌ی دلربای خرم‌آباد

که از بی‌ریایی‌اش، جهانیان کنند یاد

بیا به جام دیده‌ی هر فرزند لر

که قلبش گنجینه‌ی خصال راست دمخور

بیا اینجا، که مهد سرافرازی‌ست

در هر سرای لر، غریبه، مهمانی گرامی‌ست

بیا ماه تابان، بوسه‌زن بر گونه‌های ستایش‌گر

خاکبوسیِ زیبایی، قلب لر راست رهگذریِ دهر

بیایید فرزندان لر، که ماهِ تابان

گم کرده راه در آغوش مهد دلیران

قدمش را پاس گویید با شکر پروردگار

که گنج دلربایی را با تلألو سرشار

ارزانی نموده به این واحه‌ی با‌وقار

اصالتِ فرزندانش عاری ز جلوه‌ی غبار.

آوایی سوی آغوش ماه

سوی ماه رو، آوای ملودی لر

باشد که آسمان، نفیرِ دلدادگی را، گردد دمخور

یادی کنیم از نجوا‌های دیرینه‌ی این دیار

که رسته بودند از ارزندگی تبار

تبار این خطه، ریشه‌اش به صده‌ها

گوهر این قوم، به هزاره‌ها، مانا

منم، فرزندی از آشیان بی‌کران سخاوت

که مهمان‌نوازی‌ام را، مخدوش نکرده هیچ محنت

آری، سوی ماه رو، نجوای بلندا

تا که پیکره‌ی دیرینه‌ی لر، گردد برملا

آری، ز زاگرس رسته‌ام، خطه‌ی خوبان

به اصالت و مردانگی، ردای بلند‌پایگان

راهی شو ای دوست، به آغوش صمیمیت‌ام

منم خرم‌آباد، زادگاه کاسیت و کَلدَرَم

به هر خان که روی، سرای توست

به هر که گویی سلام، مهمان‌نوازت اوست

به تعداد ریگ‌های شهر، خصال شِمُر

کیسه‌ی اصالت و منش، ز غِنا، پُر

منم فلک‌الافلاک، صاحب این دیار

افق‌های دیدگاه‌ام، ز ارزندگی لر، سرشار.

انگاره‌ی ماه

رقصت را بر‌پا دار، بر رُخِ اغوا‌گرِ ماه

باش تا حُزن‌آبه‌ی دل، محو شود و تباه

تو بوسه‌ای یا انگاره‌ای از رؤیا؟

که اینگونه آغوشت، بر ترنمِ خیال، مانا

چیست در پَسِ این پرده‌ی دریده‌ی سکوت

که غمزه‌اش، بیداری را، به بزم خاطره دوخت

مرا وهمی‌ست به کورسوی آن صورت عاج‌گون

تو گویی خون دمیده به رگِ گامِ جنون

مرا هِل به سِحرِ این برهوتِ پندار

شامِ من، به افسونش، دیری نپاید تار

شاید بال‌گشایی نهفتست در خش‌خشِ روحِ کلامش

منم راهی‌ام؛ به هم‌رکابی‌اش تا میعاد‌گاه آفتابش.

طلوع ماه از ورای مقبره‌ی مادر گیَمِد

نغمه‌ی ماه را شنو

از ورای منزلگاهِ مادری

مادری خفته به دهه‌ها

شاید هم به صده‌ها

نوازشِ آرامِ ماه را بین

بر این بنای خاموش

شاید ماه

از من و تو آگاه‌تر باشد

به کردار و سیرت این بانوی خفته

شاید او هم ارج‌دار مقام مادر است

و شاید مادران، همه ماه هستند

بر واحه و دشت زندگانی

پس، احترام به مقام مادران را

از ماه آموز

آنجا که در سِیرِ کیهانیِ خود

خلعتی از گنج نور خود روانه نمودست

منزلگاه جاودانش را.

بوسه‌ای از آوای نیم‌شب

بوسه بزن بر جامِ رُخَم

ماهِ شب‌پیدای آرامش

شاید دلم، از کسوت‌ات

هستیِ سیلِ رؤیا را دارد خواهش

بوس مرا، جلوه‌ی بال‌گشاییِ سکوت

که این پهنه‌ی سراسر سکون

بوسه زند بر شکوفه‌ی خفته‌ی جنون

تا که گلبرگ گشاید

به نجوای اغواگرِ ماهتاب

و‌ راهِ دلدادگیِ پوید

به ساحتِ سِحر‌آمیزِ سَحَر‌گَه

و جامِ آفتاب

آری؛ پویشِ دَمی رؤیا

و کامیِ از خلعتِ نسیمِ نیم‌شب

همه آوازه‌ی گشت‌گذار است

در خلوت‌کده‌ی نغمه‌ی سیالِ دل.

نجوای ماه از ورای افق

بیا بر بالینم، روح جستجوگر زیبایی

از ورای شام تار

مرا بینی

مَنی ره‌سپرده‌ی تاریکی و تنهایی

منم ماه، عزلت‌نشین سفره‌ی بکر خاموشی

در این سفر جاودان دَمی را مهمان شمایم

شما جاودان باشنده‌گان عالم خاکی

این دیده‌ی ستایش‌گر شما

سوق داد گامم را بر کرانه‌ی آشیان‌تان

دَمی با شما قصه گویم

از ره سپردن در دریای سکوت و خاموشی

مهمان‌نوازی شما را ارج نهم

با بوسه‌های نورانی

بر دیدگان سراسر بُهت و شکوفایی

دَمی را مهمان شمایم در این کرانه‌ی عالم خاکی

ره‌آوردم آرامش است و سکون و پویایی احساس

شما راه عالم رؤیا در پیش گیرید

و من مسافر جاودان این بیکران وادی خیال و اسرار کیهانی.

طلوع ماه از ورای مقبره مادر گیَمِد

اینجا بانویی خفته است، از خطه‌ی لر

ای ماه، اندکی درنگ نِما

فاتحه‌ای نثار روحش کن

شاید این سیرت بیدار

خلعتت دهد به درخشش جاودان

دَمی را دمخور باش با قصه‌ی خلوت‌نشینی‌اش

از او آموز، نجوای هزاره‌ها

که این خاتونِ دشت

نظاره‌گر بودست تو و هم‌قطارانت را

در سِیرِ فسونگر کهکشان.

رهسپری نجوای آرزو

شاید از پَسِ شاخسارِ زندگی، ماهِ تابانِ مراد، منتظر گام من باشد. شاید بال باید گشود از حُجبِ بی‌راهه‌ها و گذر نمود از پلکان شاخسار، تا که همدم شد با ملودیِ وصل آرزو‌ها. آری؛ ماهِ من، به غمزه آ. شاید افسون مژگانت گام‌های خسته را روحِ بال‌گشایی بخشد و دَمی، در رؤیا، مهمان خوانِ کامیابی به قله‌ی آرزو گردم.

نسیمی از رخسارِ ماه

از پَسِ غمزه‌ات برون آ، تا که سر آید شامِ تاریکی. آموز این دیدگان را، که رخسارِ سیالِ سیاه‌روی، گنجی درخشان در پَسِ سیما دارد. انتظار بایدت، تا گاهِ شکفتن فرا رسد و، چون پروانه از پیله‌ی ابریشم، ماهی تابان از فرازِ هاله‌ی تاریکی، رخ برون کند. دوست دار مرا، نسیمِ قاصد؛ که گونه‌ام‌را بی‌ریا‌وار، به بوسه‌ات سپرده‌ام؛ تا که خلعتم دهی، از آن چشمه‌سارِ عاج‌گون، جرعه‌ای سوی سویِ چشمانم. این بوسه را بستان و آن چشمداشت روحم را، از ماهِ سخاوت‌مند، روانه‌ی گلزار دلم نما. تا که گلبرگ‌های قلبم شکوفا گردند به عِطر‌فشانی محبت و، جوانه‌های روحم هم‌نشین گردند با لالایی قصه‌های باد.

دَمی با افسونِ عالمِ شبانگاه

شبانگاه آمد و درختِ کهکشان دیده‌ی فسونگرش را گشود. دیده‌ای گَه هلالی و گَه جامی ز بلور سپید. غنچه‌های درخت، در این گاه، به شکوفه نشینند؛ شکوفه‌هایی نورانی و دلربا. معلوم نیست که غمزه‌شان برای کیست، که اینگونه سوسوی چشمک‌شان عالم بیکران را جولانگاهِ شهاب‌های قاصد نموده است؛ قاصدانی در جنب‌و‌جوش که بوسه‌ی رعناییِ زهره را به صورتِ ماتم‌زده‌ی مریخ رسانند و گاه نامه‌ای سر به مُهر را از جانب خورشید به دلبرِ سپید‌وَشَش رسانند، همو که به سانِ عروسی سر تا پا سفید، به میعاد‌گاهِ دلدادگی آمدست و منتظر مَرکب‌سوارِ عشق است تا به یکدیگر شاخه گلی از اختران نثار نمایند و رَهِ کران سپارند بهرِ دَمی گشایشِ صندوقچه‌ی دل، به دور از چشمِ نا‌محرمان. راستی آیا دلیلِ تاریکیِ هستی به گاهِ کسوف و خسوف چیست؟ شاید مراوده‌ی دو دلدارِ اثیری می‌بایست پنهان مانَد از دیده‌ای زمینی؛ آری، زیبا‌ترین گفته‌های عُشاق، در هاله‌ی تاریکی و سکوت و تنهایی گام به ملودیِ هستی می‌گذارد.

دلدارِ سیمین‌پیکرِ کران

غمزه‌ی سیالَت رُخِ آسمان راست فروزش

تو گویی لاجورد و جام نقره، غرق عیش

بوسه‌ی سیمینت، بر گونه‌ی ادراک، اغوا‌گر

به شوقِ وصالت، جرعه‌ی چشمه‌سار، غرق شرر

مراوده‌ی دوردستِ کوهسار و فانوسِ عشوه‌گر

بوسه‌ی رقصش اکسیرِ قرار بخشد به رُخِ اخگر

نجوای سپاس سوی دادارِ سخی

که جامِ بخشندگی‌اش، ز کران، بَری.

مستانه‌ی رخ ماه

رخ مستانه‌ات، ماه، چه دلفریب و گوارا

همنشینی صورت رخشانت، جانم راست تمنا

تو به دلبری و سِیر

حضورت همه فسونست بر چِهرِ سپهر

به خیال، گشودم بال

تا به پیشگاهت، رویا، نوشد انگاره‌ی وصال

تو ذاتت همه زیبایی و سپیدی

مقدورم گردد حضور، به شرط پیراستگی

تو تمثالی به خلوص و پاکی

دیدگانم ستایش فروزش‌ات را بوده‌اند حاکی

همه گاه میهمانی به مردمکانِ تَر

در معصومیتِ رُخِ چشمه، ز بوسه‌ات دیدم اثر.

باله ي كيهان و دلنورانه ي ماه

به باله ي كيهان مسحور شدم و عاشقانه ي ماه و خورشيد
چهر پدرانه آمد در نظرم آنگاه كه ماه بردميد
در آغوش مادر در روياي شيرين و بوسه ي سيمين بر گونه ام رسيد
رد پايي گران بر ديارم بر جاي ماند و افسانه ي خوشي خروشيد
تنم آغشته به پرتو مهر و روح انگيزي ديده ام فروزيد
راوي ام فرشته ي حور آمد و ماه وارانه بر ژرفناي حضورم تابيد
ماه بود به ضمير و مادرانه ي مهر را ز خورشيد آورد پديد
آرامش پدرانه ي ماهتاب نصيبم نمود آنگاه كه لواي همدلي بر گردم پيچيد
گفتمش روح ماهي و گفت زيباي روح بودي مديد
گفتمش آغوش بي كران بي ريايي؛ و نجيبانه ي وقار از گونه اش طراويد
روي سوي معبود نمود و روانش به عاشقانه ي كهكشاني خراميد
گفت از حكايات هستي و رموز پنهان از آگهي اش برجهيد
عاشقانه ي وفا بود باطنش و شان درستي بر حمايلش ميفشانيد
خواب هاي آسماني تعبير نمود روزگار را و كورسوي دل را از جهل رهانيد
زمزمه ي فداكاري بود در همه حال و شكوفه هايي فروزان در قصر جاويد
گفتمش يادگاراني ز تو بر جاي مانده اصيل و گيرايي رعد
گفت فرشته اند بهر من و نهان دلم به خوشبختي شان آراميد
گفتمش تو خوبي و پاكي و بي پيرايه؛ همچو بزرگوارانه ي مجنون بيد
گفت تا برآمدنگاه ديده را هست، ره دانش بايد جوييد
گفتمش گردون به وُسق جواني سپري كردم؛ كمتر چشمه اي چون خرمي و پويندگي تو جوشيد
گفت جواني يا بانو يا پير آبديد؟
گفتمش مادري و تابان همچو مه و خورشيدي كه به مراودتشان هستي فروزانه رُخيد
گفتا نگفتي از باطنت و كالبدي كه ماندست ناديد
گفتم پسرم و نورسته و در خِيل جواني، گامم ساحت ماه طينتي را بوسيد
گفتا مَه به مردان رسد و مهر تابان به بانوان روح سپيد
گفتم تاباندگيت ماهتابي و گيرايي مهربانيت چو آرام دلي ماه؛ صفتي زيباتر به هنگامه ي خاطرم نرسيد.