علیاشرف میر
علیاشرف، در بهشت دارد آشیان
فانوس نکونامیْش، تا ابد، فروزان
همه هستیْش، اصالت و ذات ناب
غَمِ دوریْش را، سارا، چون آوَرَد تاب؟
نجوایی آمد از فرازِ قلعه سیکان
‘کو؟ کجاست؟ فَرُخ نوادهی غلامرضاخان؟’
گویَمَش ‘روی سوی خاک کرد؛ مأمن جاودان’
منزلگاهِ ابدی تیمور و صیدمحمدخان
گوید ‘از فریده چه داری خبر؟’
گویَمَش ‘داغ برادر، یادگارَش مانده به دهر’
گوید ‘از کوروش و نسیم؟’
گویم ‘ز بیقراریِ زندگانیشان خبرها دارم و بیم’
گوید ‘چه شد حال دلِ محمد؟’
گویم ‘سیاهیِ جامه را با خدای بَستَست عهد’
گفت ‘مرهمی باش دل امیرحسین را’
گویمش ‘تاریکست روزگارش و، با خاطرِ یار، تنها’
همهمهای آمد از فرازِ کبیرکوه
از علیاشرف یاد نمود، با مهر و شُکوه
ستارهی آسمانِ آغاسلطان
همو که در هجرش گریان است دودمان
با حاجناصر به بَزمَست، در سراپردهی خانجان
تو گویی آن دنیا، به رَخشِشاش، فروزان
بوسهای زد بر گونهی میرکریم و اسفندیار
اصالتِ وجودیْش، بیگانه بود با رُخِ غبار.