دَمی با طراوتِ گامِ باران

بوسه‌ی زلالی‌ام بخش، اشکِ غلتان از رُخِ اثیر. نجوای سیاحت‌ات را با من باز‌گو، زان سان که آرمیدی بر مَرکبِ ابر، و راهیِ رخ‌های تشنه شدی در بیکرانْ وادیِ عالمِ خاک. جرعه‌های طراوت‌ات، کیمیا بر رخسارِ گلبرگ معصومانه‌ی رُز. در این برزن، روح و سیما همه شکفته به میمنت حضور مِشک‌فشانت، که با آواز افسونگرِ دلربایی گام نهادست بر درگاه ضمیر هر جنبنده و جماد. آری؛ به وصلِ بوسه‌های طراوت‌ات، خارا‌سنگ نیز عِطری به رخسار افکنده و کُنده‌ی غریب‌مانده از جنگل نیز آوای رایحه را راهیِ منخرینِ راهیانِ دشت و دمن نموده است. دَمِ مسیحایی توست که خاک را نیز نِکهتی عطا فرموده زنده‌گرِ بربطِ دلِ عشاق. با تو، گویی، دیده‌ی صخره نیز گشوده گردد و چشم دوزد به گهوارِ اولینش، بیکرانْ فضا. آری؛ به فسونِ اکسیر شکفتگی‌ات، همه عالم را سبکبالی گیرد؛ خیزش روح سوی سفره‌ی بیکرانِ آفرینش. رهایی، به دَمی، از عالم خاک و دَمی را در باده‌ی نعمت پروردگار غوطه‌ور بودن.

جرعه‌ای طعم طراوت

شاخسارِ پُر‌کرشمه‌ات، نارونِ زمزمه‌گر، هویدا گشت در پَسِ زخمِ پیکرِ دیوار؛ زخمی دَلَمه‌بسته به بوسه‌ی بلور. هاله‌ی زلالِ روزن را زدودم و یادم آمد از آن روزگاران که لهیبِ گرما بی‌داد می‌کرد در خروشِ بی‌امانِ مرداد‌ماه. آن روزگاران که به جرعه‌ای مایه حیات، آشیانم را غرقِ خنکای دلپذیر می‌نمودی به سپاس. یاد آن ایام، به آنَم داشت که کامت را خلعت دهم به جرعه‌ای دگر از کیمیای سر‌سبزیِ هستی. صبحگاه بود که دیدگان گشوده گشت به نجوای نوازشی دلپذیر. گویی نغمه‌ی طراوت‌ات به پاسداشتِ مهمان‌نوازیِ دیشب آمده بود. چه صبحی بود این سپیده‌ی معطر به نفیرِ بی‌پیرایه‌ات. نفیری که ملبس بود به مراوده‌ی پنهانی خاک و آب و پیکرِ شکوه‌مند و روح‌فِزای تو. خوشا آن‌که باغِ دلش هماره بهار بُوَد و مزین به چنارِ آرامش، بید مجنون رؤیا، و نارونِ زمزمه‌ی خیال‌پردازی.

چشمه‌ی جوشانِ خیال

تیغ بَر‌کِش ماهِ شب‌تاب، بر زِرِه خارای تاریکی. بگذار تا هویدا گردد گلبرگِ شب‌خوان. بگذار تا نفیرِ احساسش شامه را بنوازد، به هاله‌ی نا‌پیدای سر‌مستی. این خِیلِ سوارانِ طراوت، راهی‌اند به منخرینِ ادراک، تا جوانه‌ی قریحه را بارور سازند به معصومیتِ گام‌های نسیم. در این شبانگاه، نجوای آرامش، مَرکَبِ خیال شده سوی واحه‌ی آفرینشگری؛ آنجا که رایحه‌ی ذوق، دلداده گردد به فسونِ رنگینْ‌وَشِ رؤیا؛ رؤیایی زاده‌ی سبزینْ‌رخسارِ شاخسار، غمزه‌وشْ بارقه‌ی گذران، و وقار‌مندْ کاروانِ لحظات. مِشکِ این رؤیا، خلوصِ کلام است و بِکریِ نجوای دل.

آری؛ باز‌دم نمود این وَهمِ سیال، عِطرِ بال‌گشایی به روحِ آرامش.

انگاره‌ی شبانگاه را از شهدِ سبکبالی باید چشید و اشکِ رقصانِ اختران، که راهِ خود یابد بر گونه‌ی معصومِ گلبرگی و آزرمِ رعنای سبزه‌ای خلوت‌روا، که رازِ خود نهد با بارقه‌ی روان از فانوس‌های آسمان و چشمداشتِ نِگَهی گذرا دارد از رُزِ غرقِ افسون.

بوسه‌ای بخش پیکرش را، ای الهه‌ی عِطر و شکوفایی؛ که شاید رسته از گورِ دلداری‌ست جانباخته در فراقِ محبوب، به سیلیِ نا‌ملایمِ فاصله‌ها. شاید روزگاری گریسته است از شلاقِ دژخیم‌وَشِ غربت، که هر ضربتش سالی‌ست به سوی پیری و آهنگی‌ست به آغوشِ بی‌رحمانه‌ی فنا.

دَمی با افسونِ عالمِ شبانگاه

شبانگاه آمد و درختِ کهکشان دیده‌ی فسونگرش را گشود. دیده‌ای گَه هلالی و گَه جامی ز بلور سپید. غنچه‌های درخت، در این گاه، به شکوفه نشینند؛ شکوفه‌هایی نورانی و دلربا. معلوم نیست که غمزه‌شان برای کیست، که اینگونه سوسوی چشمک‌شان عالم بیکران را جولانگاهِ شهاب‌های قاصد نموده است؛ قاصدانی در جنب‌و‌جوش که بوسه‌ی رعناییِ زهره را به صورتِ ماتم‌زده‌ی مریخ رسانند و گاه نامه‌ای سر به مُهر را از جانب خورشید به دلبرِ سپید‌وَشَش رسانند، همو که به سانِ عروسی سر تا پا سفید، به میعاد‌گاهِ دلدادگی آمدست و منتظر مَرکب‌سوارِ عشق است تا به یکدیگر شاخه گلی از اختران نثار نمایند و رَهِ کران سپارند بهرِ دَمی گشایشِ صندوقچه‌ی دل، به دور از چشمِ نا‌محرمان. راستی آیا دلیلِ تاریکیِ هستی به گاهِ کسوف و خسوف چیست؟ شاید مراوده‌ی دو دلدارِ اثیری می‌بایست پنهان مانَد از دیده‌ای زمینی؛ آری، زیبا‌ترین گفته‌های عُشاق، در هاله‌ی تاریکی و سکوت و تنهایی گام به ملودیِ هستی می‌گذارد.

به کبوتری که آشیان ما را ترک کرد

سوی سرنوشتت رُو، که آنجا آغوشِ مهربانِ نسیم انتظارت را می‌کشد تا تو را به بزمِ بوسه‌ی سبکبالی و نجوای فرحزای طراوت بَرَد. برو، مهمان کوچک، که دَمی و چند صباحی را مهمان خانِ حقیرانه ما بودی. روزگاری اگر گذرت به آشیانِ صمیمی ما افتاد، بدان که قدمِ نازِ خود و جوجه‌هایت سرمه‌ی شکفتگی‌ست بر دیدگان روح و روان ما. بدان که این آشیان هر چند بی‌تکلف و قناعت‌رخ است، اما حضور نورانیِ تو موجبات برکت و افزایش روزی‌اش است. اینجا، انسان‌هایی زیستند اهورایی و پیرو نجوای پروردگار. وجودِ نازنین تو هم همه معصومیت بود و مهربانی و دلنشینی. امید که پروردگار یارَت باد و هاله‌ی حمایتش همدم همیشگی‌ات باد تا به دَمِ پسین. رُو سوی سرنوشتت؛ که همدم تو میبایست بی‌پیرایگیِ نور باشد و سخاوت‌مندیِ باد و رخسارِ وقار‌مندِ درخت و عِطرِ برگ‌ریزانِ پاییزی. دعای خود را روانه‌ی بال‌های گشوده و نازت میکنم و امیدوارم نگاهِ پلیدی به رخسارِ بی‌ریایت نیفتد و هماره‌ی عمر را به آرامش و نشاط طی نمایی و سرمستِ خوانِ گسترده‌ی پروردگار باشی. برو، کبوتر ناز و قشنگ.

رؤیایی از بوسه‌ی سپیدار‌ها

درختانِ سپیدار، بخصوص آنجا که با نوای مسحور‌کننده‌ی نهری سبکبال که سرگرم چشم‌چرانی در غمزه‌ی رُخِ بهارانِ دَمَن می‌باشد، مدهوشِ راز و نیاز با کیمیای وزان از نا‌کجا می‌باشند و فارغند از عالمی که سیالست بر فرشِ رایحه‌مندِ خاک، پیغام‌آورِ حسِ طلوعِ سرزندگی هستند در دشتِ بلورینِ قلب و واحه‌ی فسون‌مندِ باطنِ آدمیزاده. چه دلنشین است آن گاهِ فرحبخشِ سِیر در کوره‌راهی کوهستانی، آنجا که نهر به عشوه‌ی خود، دامگَهِ سیمای سیمین‌وش و زرد پیکرِ آسمانست، و وقارِ سکوت‌مندِ درخت و بوته، خوش‌آمدی‌ست اغواگر بر عنانِ گام. آنجا را گویم که ته‌تغاریِ شوخ‌چشمِ بهار، نسیم، به بوسه‌بازی مشغول است با گونه‌های دلِ هر آن قلبِ بال‌گشوده‌ای که تشنه است به اکسیرِ فروزشِ احساس و شکفتگیِ دیده‌ی دلدادگی، و مرادِ خاطر را جوید در آغوشِ وزانِ کوهستانیْ مرصع به سیرتی سخی؛ آنجا که خوانی برومند گسترده است و رنگین به گریز‌پا جیک‌جیکِ گنجشک‌های فالگوش، ماورایی نغمه‌ی بلبلِ رسته از خود، معصومانه‌ی رخسارِ شهدِ بلورین، و رقاصه‌ی سیالِ طراوت، که چون کودکی نا‌آشنا به حریم‌ها، به مراوده‌ی عاشقانه‌ی دو دلدار رخنه می‌کند و بی خیال و پروا، سَرَکی دزدکی هم به عِطرِ همدلیِ یاران و صفای باطنِ محافل می‌کشد و از انبانِ مِشک‌اندودِ احساس، گلبرگی چند به سر و روی ستایشگرانِ عشوه‌ی غروب می‌فشاند و دزدکی هم بوسه‌ای می‌ستاند از دیدگانِ هم‌آغوشِ منظری بهشتین که تو گویی دَمی از رؤیاست وام‌داده شده به بومِ عالمِ حضور.

نفیرِ بلور

تو را همه شناسند به خلوص، به سکوت، به بی‌ریایی، به سردیِ احساس، به جمادِ طینت؛ رهگذری خاموش در طاقچه‌ی آشیان. اما تو روح داری. اگر نداری؛ ز چه دلربایی بخشی به طعمِ نوشیدنی؟ ز چه مظروف خود را هماره نمایی خواستنی؟ این فغان چیست به هنگام شکستنت؟ شاید آهِ دَردَست و جگر‌سوزیِ زخم‌های پیکرت؟ چقدر هم جیغت طنین‌انداز است به هنگامِ سیلیِ دهشت‌بارِ سنگ. شاید؛ در ورای وجودِ سپیدت ما را می‌نگری؛ شاید سرمستی از عطر و طعمی که به جرعه‌ای چای می‌بخشی و خرسندی از دیدن بارقه‌ی رضایت بر رخسارِ نوشنده. آری؛ دلربایی، دلنشینی، و غمزه‌ی نوشیدنی همه از توست. همه از توست که چشیدنِ آب، کامِ روح را هست گوارا. چرا حاصل نشود این احساس از پیاله‌ای به جنسِ سنگِ خارا؟ آری؛ این همه، دلنشینی و میمَنَتِ ذاتِ توست، که کمالِ همنشینیِ خود را باز‌دَم نماید به جرعه‌ای که دَمی را مهمانِ کنجِ حقیرانه‌ی اوست. شاید شعله‌ی فانوس، در آغوشِ بی‌ریاییِ توست، که اینگونه روان را خلعت دهد به بسترِ آرامش و سبکبالی. شاید بوسه‌ی تو به انوارِ نو‌زاده است که اینگونه آنان را سیال نمودست در فضای غریب و خاموشِ ظلمات. کس ندانست که تو خود لهیبِ سوزانِ این مهمان را با طمانینه تحمل می‌نمایی تا که آدمیان خلوتی از انس و همنشینی یابند در دریای دهشتِ شب؛ اما تو سیلیِ دمادمِ لهیب را می‌چشی و از بزرگواری‌ات، دَم بر‌نمی‌آوری، تا که آدمیان خوش باشند و دَمی را در سایه‌ی فداکاریِ تو، به گذر عمر مشغول باشند.

بابک طولابی

اشکی سوزان مهمان دیدگان محمد‌جواد

شکوفه‌ای فروزان، پَر‌پَر، به لهیبِ خونبارِ تند‌باد

این دهر، قرعه‌اش سیاه به کامِ ایوب

یَلی تابناک رهسپار به ویرانْ وادیِ غروب

پوریا را شبِ تاریک گشت همدم

شاید یادِ زیبای بابک زُداید دِهشتِ غم

این خاندان، معطر به فرزند‌های والا

نام نیک و اصالت، در گلزار‌شان، مانا

مهربانی را این مسافر

نجوا‌گر بود به کردار خیر

او که به اصالت بود شهیر

به پروازش، قامتِ رعنای دودمان گشت اسیر

به چنگالِ بی‌رحمْ سیلابِ ماتم

که شمعِ سرا را نمود همنشین عدم

بهر بازماندگان، مهمانیست ماندنی

افقی تیره که نسیمش ز زهر غنی

جامِ لحظات ز شور‌بختی گردد لبالب

احوالاتِ دل، ز عُزلت نجوا دارد و تب

بابک جان، توشه‌ات به دیارِ دادار

خِرمَنیست به خصلتِ نیک سرشار

چشم‌انتظارند ترا، بزرگان، در بار‌گَهِ بهشت

به بوستانِ زندگانی‌ات، آوازه‌ی نجابت نمودی کِشت

بدرقه‌ی راهت باد هاله‌ی آمرزش پروردگار

هستیِ اهورایی‌ات، بر لوحِ ابد، یادگاری ماندگار.

فسونِ نجوای نسیم

به نجوای افسونم دنبال کن نسیم را، ای روحِ فریفته به عِطرِ زیبایی. دنبال کن این رقصنده‌ی سیال را که راه دارد به جامِ سِحر‌انگیزِ رُز. دنبال کن و نوش کن شهدِ گونه‌ی زیبایی را که بوسه‌ی گلبرگ‌های بی‌پیرایگی بدرقه‌گرِ راهش بوده. این اشکِ زلالِ رُز را نوش کن که همدم بوده با زیباییِ معصومانه‌ی گلبرگ‌های طراوت. گونه‌ات را به بوسه‌ی این عِطرِ سیال سپار تا که دَمی مهمان عالم رؤیا باشی و بال‌های خیالت ادراکت را به بسترِ گل‌پرورده‌ی نوزایشِ دل بَرَند. آری؛ دنبال کن هر آن راه را که همنشین گل‌های افسونگرست و سرمستِ بوسه‌ی بی‌پیرایه‌ی نسیم.

دَمی با نجوای شمع

چه نجوا داری خنیای رقصان؟ در این شامگاهان، شاید، برقِ رُخَت زمزمه‌ایست از خاطر آنان که، چون تو، تَنِ افراشته را هماوردِ طوفانِ تاریکی نمودند تا که دلبندان‌شان، با فراغِ بال، رَهِ رهیابی به مقصود را در آغوشِ نورِ آرامش طی نمایند و جامِ سرنوشت را سرشار ز انگبینِ کامیابی و بلند‌پایگی و افتخار یابند. آری؛ از آنان گویم، از پدر و مادر، که در سایه‌ی امن نوازش‌شان ندانستیم که تن‌شان آماجِ خنجر‌های بُرانِ نا‌ملایمات است و در پَسِ لبخند‌شان خستگیِ دست و پنجه نرم کردن با تلاطمِ شرایط نهفته است. باشد که این هستیِ رقصانِ تو، فروزشی باشد به روحِ پاک و نجیبانه‌شان که نظاره‌گرِ ماست و دیدگان ما زمینیان، ناچیزتر از رخنه به سِیرِ اهورایی‌شان در گذرِ لحظاتِ دهر. ای شمع، شاید تو هم آگاهی به دلِ ما و این شَرَرِ پیکرت کوششی بی‌صداست بهر هم‌نوایی با گداختگیِ آوای ما و سَرِ ستایش سودن به هستیِ نا‌پیدای‌شان.

رخسار طراوت

چیستی روحِ طراوت؟ عشوه‌ای ز رُخِ برگ. بوسه‌ی آغوشت، جان را به تلألو وا‌میدارد و شکوفاییِ بوته‌ی احساس مرهونِ اشکِ نا‌پیدای تُست که در کامِ روح آشیان گُزیده و تلنگریست بر گلبرگ‌های سرزندگی، سوی بال‌گشایی به قامتِ طلوع دل.

هاله‌ی فسون

جامِ دیده را سیراب نِما، افسونِ رقصان، به سِحرِ رسته ز رُخَت. آغوشت گام را بی‌خود کند و بالِ دلدادگی به معجونِ زرد‌وَشَت گشوده گردد به خیالِ خامِ نوشِ عشوه‌ای گریز‌پا.

دَمی با عشوه‌ی نسیم

این اثیرِ بی‌ریا که بوسه‌بازی می‌کند با گونه‌ی شُش‌هایم؛ اثیری رسته از معصومانگیِ رُز. بال بُگشا پروانه‌ی طراوت، که گلبرگ احساسم سخت مفتونِ دَمِ مسیحاییِ گذرِ توست. گذر کن بر گونه‌ی ادراک و رَدِ شکفتگی بر جای گذار در آغوشِ ستایشگرانه‌ی دیده‌ی دل.

رقصِ بوسه‌هایت آبستن است به ژاله‌ی سپید‌دم، که مأوایش دیده‌ی روحست و درخشش‌اش ضربتی کاریست بر گامِ هشیاری. شاید مقصدِ این عشوه‌گرِ معطر، روزنِ روان است و دشتِ خیالی شکوفایی رُخِ ضمیر.

دلدارِ سیمین‌پیکرِ کران

غمزه‌ی سیالَت رُخِ آسمان راست فروزش

تو گویی لاجورد و جام نقره، غرق عیش

بوسه‌ی سیمینت، بر گونه‌ی ادراک، اغوا‌گر

به شوقِ وصالت، جرعه‌ی چشمه‌سار، غرق شرر

مراوده‌ی دوردستِ کوهسار و فانوسِ عشوه‌گر

بوسه‌ی رقصش اکسیرِ قرار بخشد به رُخِ اخگر

نجوای سپاس سوی دادارِ سخی

که جامِ بخشندگی‌اش، ز کران، بَری.

دَمی با دهشتِ تند‌باد

غرشِ خروشِ باد، مولودِ آه بود بر رخسارِ برگِ نو‌رسته. سیلی‌ای کاری بر پیکرِ شاخسارِ خشک و هماوردی قوی در بَرِ رُخِ ستبرِ کاج حیاط. شاخ و برگ‌ها را رقص و پایکوبی فرا گرفته و باله‌ای با این نجوای هولناک. گنجشک‌ها، در پناهِ برگ و کبوتران را، دیدگان، آرامش حاکم است و روحِ وقار. دَمی مهمان بود برزن را، این رهگذرِ خوف و خروش. به بدرقه‌اش، گلبرگ‌های ز آشیان دور افتاده و ریز‌برگ‌های آواره، سر‌مست هیاهو و شوقِ رهسپاریِ مهمانی بد‌یُمن. اما به گمانم این قامت وارسته‌ی چنار، خرسند است به گَرد‌تکانی از رُخِ محتشم و وداع با گرد و غباری که ماه‌ها بود میهمان نا‌خوانده.

شاید زندگانی هم، هر از گاه، چشم‌انتظارِ گرد‌بادی‌ست روبنده‌ی غبارِ رخوت و زنگار زدایِ روحِ ادراک سوی بوسه‌ی فرحبخشِ نسیمِ پیشکش‌های دهر.

بیایید تا قبل از قدم‌رنجه‌ی تند‌باد، گلبرگ‌های شیدای هستیِ عزیزان را قدر دانیم و اخترِ پدر و مادر را بوسه نهیم و بر بوته‌ی دلِ دوست، بوسه‌ی محبت بکاریم.