بزم رقصان

چه بی پیرایه دلبرانگی دارد شاخسار

نسیم، وصلِ دلدادگی دارد با رقصانِ غبار

ای عیشِ ز فسونِ نوزایش سرشار

صخره ی کوهستان را بر گامم نمودی هموار

چه بوسه ها روانه بر قامت ابر

بهر رویش رویا؛ دمدمه ها نمودم صبر

ز آوای بیخودی، روحم دارد شرر

تو گویی، به کبریا پیوستم، مگر

جرعه ای روانه ام دار؛ ز شهد نجوا پیکر

اینجا، خطه ای جداست ز عشوه ی دهر

کام گوهرم را به سبکبالی دِه بهر

این افق، بزم دارد با گونه ی اخگر.

دَمی با دلدادگی

سنگریزه های این دشت، چه سرمست نسیم؛ بوسه بازی آنها شهره است با دلبرانگیِ شمیم. تو گویی زادگاه، فرخنده است با دل آواییِ دوردست. نغمه سپاریِ گلبرگ، آفاق دیدگان را نمودست مست. من سبکبالم در رقصندگیِ خیال. بلبلِ رویا، بر گونه ی شوقم سوار نمودست بال. از پی مورچه ها روانم؛ شاید کندوی مراد نمایند حاصلم. این شکوفه ی وحشی، عنان ربودست ز هشیاری ام. رها نما دل را؛ هِل وُرا به رونمایی درون. رازها دارد این هزارتو؛ ز نورستگی و جنون. چه شهدی آمد بر جویبارِ ناخودآگاه، عنان ز کف نِه؛ که فَرَحِ این دَمِ دلکش نباشد گناه. جسم، به نجوای خاک و، هستیِ دریافت ز هستی جدا. بلبلِ عیش، در باغِ نوشِ بکری، رها. آرمان دارم تو را؛دلدادگیِ گام دار روا. شوق کوی مستانه ات را به کدامین خلعت دهم بها؟ من ناتوان در بَرِ فسونِ حس؛ آسمان، به چشم، رخشیست سوی انگبین شیدایی نورس. به هستیِ دَم باز می گردم؛ فسوس که سوی هیاهوی روزمره سرسپرده ام. باشد شیرینی اش به کام هم تباران. به وصلِ فرخندگی بال گشایند؛ به بوسه ی فَرَحِ بامدادان. سپیده ی احساس، ربودست بیناییِ نغمه ی عقل. به کورسوی شوق؛ سراپرده ی مقصود، نوش شود، سهل.

عیش شکفتن

بوسه ای تراوا ز شمیم پرواز

غمزه ی غنچه با رقصانِ ابر دارد راز

فروزشی به دلدادگی؛ روحِ شکفتن آغاز

گامِ رویایم، با گهوار بهار، دمساز

شهدی به دلبرانگی؛ نسیمی عشق کند آواز

تلألو نوزایش و افسون وصل، به فراز

گذرگاه را طی نمودم، شبگیر و سحرخیز

آوای خاطرات بود، در جام دل، لبریز

بوته ای به درنگ دیده ام داد اندرز

به مستانگیِ عیشِ شکفتن ستایش وَرز.

فَرَحِ فریبا

بوسه ام بخش به فرحی دل فِزا

چکامه ی شکفتن را، در دیده گشایی، رها

باش تا قطره ی شور، هستی کند گوارا

به دلدادگیِ رویش، بزمِ زیبایی، رَوا

مستانه ی روح نسیم، نگاره ی عیش را، تراوا

به غمزه باری گلبرگ، بهارانِ شمیم، رستا

گونه ای به تلألو؛ میل به سپیددم، بسا

آغوش رویای دگرش، گام پلک را، فریبا.

انگبین افسون

نغمه ای بسپار به گونه ی دلم

باشد که ز بیگانگیِ هوس رَهَم

همدمیِ بال گشایی، تو را سهم

باده ی احساس، افق روح را بزم

شوکرانِ رخوت، این رقصا نظم

شهدِ دلدادگی، اغوای شورِ آزرم

برناییِ رامش، ملودی فریبای سپیددم

آغوشی گشوده؛ انگبینِ افسون، خُرَم.