بزم رقصان
چه بی پیرایه دلبرانگی دارد شاخسار
نسیم، وصلِ دلدادگی دارد با رقصانِ غبار
ای عیشِ ز فسونِ نوزایش سرشار
صخره ی کوهستان را بر گامم نمودی هموار
چه بوسه ها روانه بر قامت ابر
بهر رویش رویا؛ دمدمه ها نمودم صبر
ز آوای بیخودی، روحم دارد شرر
تو گویی، به کبریا پیوستم، مگر
جرعه ای روانه ام دار؛ ز شهد نجوا پیکر
اینجا، خطه ای جداست ز عشوه ی دهر
کام گوهرم را به سبکبالی دِه بهر
این افق، بزم دارد با گونه ی اخگر.