دیار با طراوت خرم‌آباد

نجوای طراوت، روح را گیر به بَر

آوازه‌ی این واحه، طنین داشته بر قامت دهر

گَهی قدمت و گَهی گهوار تمدن

دمادم، پژواک افتخار را بودست گُلبُن

سوسوی خصلت، سدره‌نشین هر کران

اصالتِ دیار، در اوراق تاریخ دارد آشیان

جوانه‌هایش رهسپر بوده‌اند به آفاق نیک

ماهتابِ سخاوتش، به دَمی، نگشتست تاریک.

فواد بهرامی

رُخَت چه زیباست؛ خبر از ذات کبریا

هر کلامت خلوصِ قلبت را داد ندا

اصالت نگاهت، زنهار، نگردد تکرار

به یاد هستیِ نورانی‌ات، روزگار، پُر غبار

آشیان پدر را، بودی شمع افتخار

به منزلگاه جدیدت، دیدگان‌مان اشک‌بار

تلخست هجرانت، فواد جان

به خاطرم جای داری، هر روزه، خرامان

اختری تابناک بودی، به آفاق برزن

به هر یادت، گریانست دیده و تن

میبوسم قدم‌های بهشتی‌ات

اگر در خواب بینم دَمی رویایت

خود دانی که عزیز‌تر بودی ز برادر

به خانه‌ات نگهی فِکَنَم؛ پروازت نگشتست باور.

فواد بهرامی

اشک‌فِشان بود رخ آسمان

سیمایش تیره و گَهی غُران

های‌های آمد از نجوای باد

از ناله‌ی افق، دردی گران آمَدَم یاد

روی سوی چگنی نمودم، جاودان آشیانت

سرایی مفتخر به اهورایی قدمت

گفتم به نسیم، ‘سیرتش بود بی‌همتا’

گفت “تا قرن‌ها مثالش نگردد هویدا”

گفتم ‘فرشته بود یا بنده‌ی پاک پروردگار؟’

گفت “ذاتش بکر و ز اصالت سرشار”

گفتم ‘سنگینست باور هجرانش’

گفت “سرچشمه‌ی نجابت بود نورِ دیدگانش”

گفتم ‘چون است کنون احوالش؟’

گفت “سراپرده‌ی بهشت، بارگَهَش”

گفتم ‘وجود بیقرار است بهر دیدار’

گفت “برزن خاطر ز حضورش دارد آثار”

گفتم ‘سلامی رسان به آستان پاکش’

گفت “فروزنده است، به یادی، پیراسته روانش.”