علی‌اشرف میر

دیدگان حاج خانجان، روشن به وصل پورَش

آغا‌سلطان آغوش گشود، سوی میهمان فرخنده رویَش

بوستانِ خاطرِ غلامرضا‌خان شِکُفت

آن‌گاه که علی‌اشرف، گشاده‌روی، سلامش گفت

حاجیه خاور و نو‌رسیده، مستِ ملودیِ دیدار

غم دنیا، بر رخسارِ زندگانیِ فریده، گشتست آوار

نسیم، برادری ز کف نهاد، به تقدیرِ شوم

کوروش را زین پس، خون‌باریِ دیده گردد رسوم

پروردگارا، نوازشی بخش خاطرِ رنج‌دیده‌ی سارا را

با داغِ هجرانِ پدر،دُخت، چون کند مدارا

قلعه‌ی سیکان را، به فراقت، لرزشی‌ست بر اندام

بهره‌ی محمد، زین پس، اندوهست در جام

رُو سوی سراپرده‌ی بهشتینِ تیمور

اسفندیار و صید‌محمد‌خان، به حضور تابناکت، مسرور

دودمان میر، اشکِ بال‌گشایی‌ات را دارند به آغوش

منشِ فروزنده‌ات، در ضمیرِ تبار، نگردد خاموش.

علی‌اشرف میر

خونابه‌ی غم، ز دیدگان سارا، کِشَد شَرَر

فانوس زندگانیْش، همنشینِ فنا، به گردش دهر

بابا، وصل خانجان را نمودست مراد

خاطرِ گداخته‌ی فریده، به کدامین فلک، بَرَد داد

قاصدی داد مژده به سراپرده‌ی آغا‌سلطان

که اختری تابناک آغوش اهورایی‌ات راست مهمان

امیرحسین، فغان دارد به جای خالی دوست

غبارِ خاطر به تلخیِ آه، سهم دل اوست

نام نیکت به اقتدار هیبتِ قلعه سیکان

علی‌اشرف، نامی وارسته در گلزار غلامرضا‌خان

به دیدگانِ گریانِ نسیم، فِرِست مرهمی

ندید تُرا؛ اما گرامی‌تر بودیْش ز برادری

حاجیه خاور، دیدگانش پُر‌تلالو، به رخسار ماهت

حاج ناصر، دیریست، در سراپرده‌ی بهشت، چشم‌انتظارت

به بال‌گشاییِ جاودانت؛ محمد، سبوی سوگ به آغوش

قرارِ آشیانِ کوروش، تلاطم گشت و خروش

به صید‌محمد‌خان و شهاب، رسان سلام بازماندگان

ایل میر را اخترانی بودند تابناک و فروزان

خوشا به حالت که همدمی با میر‌تیمور

بزرگان دیار را، مفتخر گشته‌ای به حضور

چشم‌انتظار‌مان باش در قرعه‌ی گردش دهر

باشد که ز دیدار دِگر‌بارَت یابیم بهر

تو باشی و مادر و حاج‌خانجان

دوباره شکوفا گردد آشیانِ بهشتینِ آغا‌سلطان.

علی‌اشرف میر

ز بوستان خانجان، گُلی گشت رهسپار

سوی جاودان سرای کردگار

حاج ناصر، با دیدگانی گریان

آمدست به پیشواز این عزیز مهمان

آغا‌سلطان، خون به دیده و گیسَش پریشان

به وصل فرزند والای خویش؛ سیرتش گریان

از نواده‌ی اشرف و، علی‌اشرفی برومند

میر‌تیمور و شهاب، به قدم‌رنجه‌اش، خرسند

میر‌امان‌اله بوسه زَنَدَش بر پیشانی

در رخسارش، گریه و دل‌شکستگی دارد نشانی

های‌های و مویه در سراپرده‌ی صید‌محمد‌خان

نام پر‌آوازه‌شان، بر تارَک لر، جاودان

او در جمع بزرگان و؛ دُختش نا‌باور

به تاریکیِ غم کز جانش کِشَد شرر

محمد و کوروش، سیلابه‌ی عَجْز به آغوش

فریده تا ابد، جامبی‌براریرا نماید نوش.