غمزه ی هجر خزان

بوسه ام روانه دار، فرخنده ی رقصان

پیام دلدادگی، به افق طناز رسان

موزونی رُخَت، به دیده ی دل، رخشان

به نجوای نسیم، شکفتنِ هجر، خندان

راهی ام به وصالِ تقدیر؛ خرامان

باشد که در آغوشِ دِگَرش؛ بامدادان

تَن خاک گردد و سرمه ی سِیرِ کَران

جوششِ سبکبالِ غمزه؛ نوزایش را، فریبان.

انگیخته ی وصل

جاودانگیِ دل مأوا دارد در خصلت خیال

شوخ باره ی شیدا، نبضی به قامت وصال

روحم سُرخنای کلام را دارد به فال

غمزه ای به پیکر خِش خِش؛ تابان، بال

رقصان به مونسِ بارقه ام؛ دیده، زلال

گَهی نهیبی ز رایحه؛ خِنگِ محال

بوسه بر ادراکِ دَم، هستیِ مادی، پایمال

کورسوی والای گُهَر؛ مراد، کمال.

نگاره ی برگبار

در خنیای خِشِ خِشِ رنگین پیکر

جانم ز کهربای دل دارد اثر

تو‌ گویی مهر به دامانست روح اخگر

ز پهنای دیدگاه، بوسه ی شرر

رمزینه داشت، طلوع غِنا، مگر؟

فرودم را غایتی بخش، دگر

بال بال زنم به خاستگاهِ قامتین گُهَر

شاید؛ شهدابه ی غمزه گیرد به بَر

ترنمی، به رقصان؛ جویشِ فَر

کدامین مقصد روم؟ سیرت زر

شامگاهم از پس؛ بارقه ای جوهر

خوابگاهم به فصول؛ سودای حَکِ دهر.

زمزمه ی برگ خزان

رُخسارم رنگین و بارگَهِ خزان

جامه ی طلایی بخت، بر رُخِ آشیان

گَردِ هجر، بر دیدگانِ رَهَم، تابان

نسیم را بوسم؛ به خاکم، روان

او‌ رَهِ وصل و من غلتان

او سوی دادار و؛ بِسترم گستران

خِش خِش آهم، ز نهاد، فغان

من رهرو بهارم؛ گهوارم، عدمِ زمستان

با من گفت بادِ بی امان

بال گشا اَر خواهی طلعتِ نشان

به هنگامه ی دهر آ؛ روحت جاودان

دگرگونی را آغوش گیر، سِرِ دیرینِ زمان

دانی که ورد چیست از گردش زبان؟

نوزایش را، شب و‌ جدایی نمایند فروزان

ره سپار تا که نامت گردد رخشان

باده ی عیاری جو؛ خورشید شکفتنت رقصان

برگی به آغوش تقدیر؛ رَستَنَم دامان

رستاخیز، آرمانِ سپهرِ گردان

پاییز، راه دارد به زمزمه ی شکوفان

سرزندگیِ واحه ی دل را آرد ارمغان

گر بوسه ی گلبرگ خواهی و طراوت خروشان

به جویبار طبیعت داخل شو؛ خلعتش، خرامان

به زردی گراید و گَهی نیستی؛ هان

پژمردگی را، دیباچه ی دفتر آفرینندگی دان

به خاک شوی و راهی غروبِ خِفتان

جوانه ات، بیداری نوید دهد، به بهاران.

مرحوم مصطفی موحدیان

به ناباوری گراید کوچ بزرگان

گلستانِ لرستان، پَرپَر؛ فغان

یاد مهربانی های شان، خرامان

شیشه ی بلور احساس، لرزان

افق نامشان، بر افتخار، جاودان

خورشید دیار، به بزرگ مردی، تابان

سیلابه ی غم؛ به گامش، نگران

واحه ی مردان، به کینِ عدمش، خُشکان

شمع خانه ام خاموش گشت؛ دیدگانم افتان

پدر راهی اهورا گشت؛ ستاره ای فروزان

نغمه ی فراغ دارد، آهِ دلِ گریان

پروردگارا؛ نجوای مجتبی، به بابا برسان

روحِ عالی قدرش همپا گشت با خزان

برگ برگِ دودمان پژمرد؛ داغِ اشکم، خروشان

سیلی نا به کارِ دهر، به آشیانم، شتابان

دردِ جدایی، به افق گاهم، سوزان

مصطفی، سدره نشینست به حلقه ی بهشتیان

جهنمی غُرانست، عالم خاک، بهر بازماندگان

سرای دُختان و پورش، ماتم کده ی شامان

دیده ی دل، به قاب خیال، روان

پروردگارا؛ بر تارکِ نامش نشان

جایگهش، در بارگهت، ستاره ی رخشان.