احساسی در کلام

روحِ کلام

راهی به بوسه‌گاهِ دل

این استاد نجوا دارد

وُراست حکمت گِل

کجاوه‌ای ما را راهی‌ست

روحش شکوفایی

بال گشودم

در عنقای خیال

راه یافتم

به اندرونیِ احساس

تلنگری بیدار

اقبالی آمد

شاخه‌سارِ دل، گشوده گشت

راهم را

بیدار یافتم

اوست

زیباییِ احساس.

شُر‌شُرِ خیال

با شُر‌شُرِ خیال

هم‌دَمِ روحِ ته‌رنگ

آنجا که بارقه‌ی ادب

راهی بود به منخرینِ احساس

نجوای اُدَبا

در بی‌ریاییِ ساکنان

شبنمی گشوده گشت در مجرای دیده

آری اینجا

طلوعی باز یافت

رسمِ مهمان‌داری

من بودم و خِیل‌ای

همه راهی

تلنگری آمد

“آگاه باش

شور را در‌یاب

دانش

شهد است به شکوفاییِ دل”.

سوار بر خِنگِ خیال

بُگشا روحِ احساس

بر گام‌های خسته‌ی بیداری

عطرِ دل فِشان

بر رخسارِ خاطره‌ای

کز جویبارِ خیال

راه گشود

به سرا‌چه‌ی دلدادگی

آری

آن‌جا من بودم و

تیری ز غیب

که حامل بود بر پیامی

ز نجوای نا‌زاده‌ی دلدار

که شاید

در دَم‌های آینده

نسیمی برساند پیغامِ وصل

پس راهی شُو

به هنگامه‌ی رؤیا

دَمی صبر کن

بر آستانِ انگاره‌های زود‌گذر

شاید بوسه‌ای از کلامِ یار

شکوفا باشد

در پَسِ گامِ بعدی

شاید درختی دگر

میعاد‌گاهِ توست

با شاپرکی

حامل به گَرده‌ی روحِ شیرینِ آرامش

پس دَمی صبر کن

هنگامه‌ی رؤیا

بس انتظارت را کشیده است

در پَسِ گردنه‌های خیال

که گاه شیرین به تو گذشت

گاه

تلخ به تنش و درشتیِ خاطرات

اما

آغوشِ رؤیا

هماره شیرین است

سرشار ز وصل

گویا به بال‌گشایی

به قله‌ی ابدیِ آرزو‌ها.

خیالِ پاییز

شاید خزان زیباست

به دلدادگیِ دل

به غروبی رنگ‌رنگ

که هر جلوه‌اش

بال‌گشاییِ روح را

جلوه دهد و آهنگ

بال‌گشایی سوی دشت آرامش

که شاید غنوده است

در دیده‌ی دلدار

یا که در

کور‌سویی نهفته از کلامِ یار

یاری، بر‌آمده از مناجاتِ دل

با ابری سپید‌وَش

که نظاره‌گرَست به گلستانِ آرزو

و راهی است

به مأمنی

که قلب نامَندَش

همان چشمه‌سار

انگبینش خلوصِ دل

شَمیمش پاکیِ احساس

روحش، پژواکِ بی‌حصار

میوه‌اش رازِ جاودانگیِ مهر.

پروازِ رؤیا

روح را به پرواز آر

در آسمانِ آرامش

شاید قُمریِ بخت

راهی نمود او را

به میعاد‌گاه نسیم و دل

که شکوفه‌اش

حل‌شدن در اِکسیرِ سیالیت است

بهرِ گام نهادن در

گُذرِ بی‌انتهای خیال

که راه به دلدادگیِ حضور دارد

به جلوه‌ی سر‌مستِ رؤیا.

شعله‌ی خیال

ای شعله

رها ساز دل را

از عالَمِ بیدار

به وصل‌گاهِ رؤیا

آنجا که ماه:

می‌نوشد اِکسیرِ عشق، از ستایشِ دیدگانم

سر‌مست از دلدادگیِ وجود فروزانم

و غرقِ غمزه است بهر شعله‌ور ساختنِ پیکره‌ی خیالم.

آری

دَمی به خیال و دَمی به نوشِ جلوه‌ی عالَمِ خاک

جامم دیده و، مظروف، احساسِ پاک.

سَفِری خیال

دِ آسِمُونِ خیال بال گُشنی سَفِری نا‌کجا

چراغ‌دَسی آسِمُو گیسِس، تُک‌تُکِ پِریسکا

کارِوُونی دِ رَه اوما، جُومِه‌ش دِ حریر

باد هم صُر‌صُر، ری وِ مَکُونی دیر

اُور، سِیلِش وِ ری اَفتاو

مِنِسی دو سی کِلُومی کِردِن چاو‌راو

دِ اَفتاو جُور گِرِت تاف‌تافِه زردی

شاید نیا دِ بار بِیی، جیازی

دَسگیرون کی بی؟ شاید بِنار هشتا‌پَلی

وا رَش، چَهچَه زَ، کوگ و تی

پُف کِرد دِ ساز، آسِمُو‌غُرمِه

بَلگا دَس گِرتِن، بْین بازِنِه

تِفَنگ‌چی صُویقِه، قِطارِش آتَشی

شادُوما، ساوِه اِسبی وِ پِشنی

اولاد‌شُو، لاله و نرگس و باوینه

بَلی و چَشمِه و بَلگِ پینه

دَعوَتیا کی بین؟ بلبل و قِنارِه

ماه‌عَسِل‌شُو ری وِ مالگَه بِهارِه.

جرعه‌ای از کام فسون

پیمانه‌ی رؤیا را سر کشیدم، در بزم نا‌هشیاری

جلوه‌ای بود ز غبارِ پرده، عاری

من بودم و جرعه‌ای از روحِ پاکِ افسون

به دیدگان ادراکم سرازیر گشت رودبارِ خون

لمحه‌ای آمد، ره‌آوردش بزمِ سبکبالی

نوشم گشت سِحر‌آبه‌ی خنیای رخشندگی

همه تابش نور بود و رقص بارقه

دلبریِ خیال، با رُخِ آسمان داشت مراوده

دست یازیدم تا کام گیرم از اغوای انگاره

بیداری‌ام گشت حاصل در گهوار آشیانه

چه زیباست آنجا که طبیعت از سر سخاوت

برزن را به روح هنرمندی آکَنَد از طراوت

همه سرمستی حاصل است از بومِ کهکشانی

دیاری‌ست به رخششِ فسون، تابناک و جاودانی.

انگاره‌ی ماه

رقصت را بر‌پا دار، بر رُخِ اغوا‌گرِ ماه

باش تا حُزن‌آبه‌ی دل، محو شود و تباه

تو بوسه‌ای یا انگاره‌ای از رؤیا؟

که اینگونه آغوشت، بر ترنمِ خیال، مانا

چیست در پَسِ این پرده‌ی دریده‌ی سکوت

که غمزه‌اش، بیداری را، به بزم خاطره دوخت

مرا وهمی‌ست به کورسوی آن صورت عاج‌گون

تو گویی خون دمیده به رگِ گامِ جنون

مرا هِل به سِحرِ این برهوتِ پندار

شامِ من، به افسونش، دیری نپاید تار

شاید بال‌گشایی نهفتست در خش‌خشِ روحِ کلامش

منم راهی‌ام؛ به هم‌رکابی‌اش تا میعاد‌گاه آفتابش.

انگاره‌ای شیرین

گلبرگ رؤیا

روحم را سیال دار

در جویبار خیال

آنجا که شکوفه‌ی انگاره‌ای نیک

خلعت دهد سبکبالیِ دل را

چند جرعه‌ای وهمِ بال‌گشایی

به آنجایی که

شهدِ گل‌ها

نسیمی وزان است در منخرین احساس

و تابش آفتاب

بوسه‌ی سخاوت است

بر سر تا پای پندار حضور.

طاووس خیال

این دیده‌ی درخشان

که مژگانش همه رنگ رنگ

بیا به حضور با‌وقارش، لَختی درنگ

چشمه‌سارِ رنگین‌کمان

از چشمِ افسونگرش جاری

تو گویی درگاهیست

که دل را

سوی وصل معنا کند راهی

آری؛ سِحر‌انگیزست این گاهِ ملاقات

با ‌رؤیایی که

همه رُخَش رنگ نشاط

همچو طاووسی

آمیخته به رنگ سِحر

دل و دیده را مسحور کند و

راهیِ بندِ غیر

نقاشِ طبیعت، به هنرمندی آراست

جلوه‌ای فریبنده و نقشی خاص

شاید آن روز

سرمست بود از ترنم باران

که قدم‌رنجه نموده بود

بر خاک پاک ایران

بیا سُرمه نماییم گَردِ راهش را

بر سیمای روحی

که خاک‌بوس است به نعمات خدا.

خلعت خیال

خلعتی آمدست تو را، از گذر‌گاهِ رؤیا

دیده‌ی خوشامد‌گویی، به سیمایش بگشا

بوسه‌ی شکوفایی دارد، بر گونه‌ی خیالت

سیل سبکبالی را روانه نمودست به اندیشه‌گاه‌ات

روزن ستایش بگشا بر انوارِ تردستیِ هستی

که کیمیای هنرمندی‌اش روح را بخشد سر‌مستی

بوس این جادوی رقصان در افق‌گاهِ احساس

که وُرا نظمی دیرینه بودست اساس

شُکر آر به کردار پروردگار سخی

که هر منظر نعماتش، ز کمال، غنی

همه تو را آموزند بال‌گشایی به ساحت زیبایی

شاید بر لوح دهر، تقدیرت گردد ماندگاری.

خلعتِ نسیم

بگذار آغوشِ شوخ‌چشمِ نسیم همدم گونه‌هایت گردد؛ شاید در پَسِ بوسه‌هایش تلنگری بر گامِ دلت باشد سوی واحه‌ی خیال، آنجا که بال گشوده‌ای به وصل جویبار آرامش، تا که گلبوته‌ی احساست جوانه زند به شمیم بی‌ریاییِ کلام.

جرعه‌ای طعم طراوت

شاخسارِ پُر‌کرشمه‌ات، نارونِ زمزمه‌گر، هویدا گشت در پَسِ زخمِ پیکرِ دیوار؛ زخمی دَلَمه‌بسته به بوسه‌ی بلور. هاله‌ی زلالِ روزن را زدودم و یادم آمد از آن روزگاران که لهیبِ گرما بی‌داد می‌کرد در خروشِ بی‌امانِ مرداد‌ماه. آن روزگاران که به جرعه‌ای مایه حیات، آشیانم را غرقِ خنکای دلپذیر می‌نمودی به سپاس. یاد آن ایام، به آنَم داشت که کامت را خلعت دهم به جرعه‌ای دگر از کیمیای سر‌سبزیِ هستی. صبحگاه بود که دیدگان گشوده گشت به نجوای نوازشی دلپذیر. گویی نغمه‌ی طراوت‌ات به پاسداشتِ مهمان‌نوازیِ دیشب آمده بود. چه صبحی بود این سپیده‌ی معطر به نفیرِ بی‌پیرایه‌ات. نفیری که ملبس بود به مراوده‌ی پنهانی خاک و آب و پیکرِ شکوه‌مند و روح‌فِزای تو. خوشا آن‌که باغِ دلش هماره بهار بُوَد و مزین به چنارِ آرامش، بید مجنون رؤیا، و نارونِ زمزمه‌ی خیال‌پردازی.

چشمه‌ی جوشانِ خیال

تیغ بَر‌کِش ماهِ شب‌تاب، بر زِرِه خارای تاریکی. بگذار تا هویدا گردد گلبرگِ شب‌خوان. بگذار تا نفیرِ احساسش شامه را بنوازد، به هاله‌ی نا‌پیدای سر‌مستی. این خِیلِ سوارانِ طراوت، راهی‌اند به منخرینِ ادراک، تا جوانه‌ی قریحه را بارور سازند به معصومیتِ گام‌های نسیم. در این شبانگاه، نجوای آرامش، مَرکَبِ خیال شده سوی واحه‌ی آفرینشگری؛ آنجا که رایحه‌ی ذوق، دلداده گردد به فسونِ رنگینْ‌وَشِ رؤیا؛ رؤیایی زاده‌ی سبزینْ‌رخسارِ شاخسار، غمزه‌وشْ بارقه‌ی گذران، و وقار‌مندْ کاروانِ لحظات. مِشکِ این رؤیا، خلوصِ کلام است و بِکریِ نجوای دل.

آری؛ باز‌دم نمود این وَهمِ سیال، عِطرِ بال‌گشایی به روحِ آرامش.

انگاره‌ی شبانگاه را از شهدِ سبکبالی باید چشید و اشکِ رقصانِ اختران، که راهِ خود یابد بر گونه‌ی معصومِ گلبرگی و آزرمِ رعنای سبزه‌ای خلوت‌روا، که رازِ خود نهد با بارقه‌ی روان از فانوس‌های آسمان و چشمداشتِ نِگَهی گذرا دارد از رُزِ غرقِ افسون.

بوسه‌ای بخش پیکرش را، ای الهه‌ی عِطر و شکوفایی؛ که شاید رسته از گورِ دلداری‌ست جانباخته در فراقِ محبوب، به سیلیِ نا‌ملایمِ فاصله‌ها. شاید روزگاری گریسته است از شلاقِ دژخیم‌وَشِ غربت، که هر ضربتش سالی‌ست به سوی پیری و آهنگی‌ست به آغوشِ بی‌رحمانه‌ی فنا.

آستانِ خیال

چه می‌دانی از دلِ من، بلور رؤیا؟

آغوشِ معصومیتِ نسیم را، نموده‌ام تمنا

تو گلبوسه‌ای بفرست، روحِ نوزایش

بگذار با بزمِ فسون نِمایم رامش

جهانی در رُخَت و افسوس هیچ

نَگَشت وصل این خیالِ پیچ در پیچ

چه خنیا خُفتَست در این سرا‌گَه

ضمیر به آستانت پیمود لَختی رَه.

فسون شکوفایی

روحِ راستینِ نوزایش

قلبِ نسیم، آغوشت را دارد خواهش

بوسه‌ای بخش، این فَرَحِ بهاری را

گلبرگ‌های خیال را، در دلدادگی‌ات، نِما رها

بالینِ سبکبالی، مفتون به غمزه‌ی عِطر

رقصِ طراوت، ادراکِ نَفْس را نمودست سِحر

عِشوه‌ای وزان، نابود‌گرِ آشیان هُشیاری

شیدایی‌ام را پذیرا باش، فسونِ شکوفایی.

منظری از روح خیال

عشقم را پذیرا باش، سیالِ دلربا

تا چند با عشوه‌ی رقصانت کنم مدارا

دو دلداده، پری‌وار و ستبر

یکی سنگ خارا؛ یکی هاله‌ی ابر

در گذر‌گاهِ پاکی، نمودید قرار وصل

بزم‌تان فسون‌گر و رهیابی‌اش نا سهل

به گامِ خیال، گشتم شرفیاب

دَمی نوش؛ افسوس، باقی گشت سراب.

روح افسون‌گر زیبایی

نجوای معصومانه‌ی زیبایی

چه وقار‌مند و دلنوازی

بوسه‌ی دلبری‌ات، قلب راست مداوا

فسونِ بی‌پیرایگی‌ات، آغوشی گرم و گوارا

تو رؤیایی یا بالینی از خیال؟

هوش را نوشدارو داده‌ای از جنس بال

قدومت نوازشگرِ ورای خود‌آگاه

تاریکی دل را مرهمی؛ همچو غمزه‌ی ماه

نوش ده مرا زان رنگینْ رقص

عشوه‌ی باده‌ی رخسارت، اغوا‌گری بی‌نقص.

با پرستوی خیال

به رویا غرقه شدم

هم‌نوای بوسه‌ی خاطرات

دِل دادم به نجوای پرستوی خیال

گامِ دیرینه‌یِ دیار، به تلألو

راهی گشتم به سرابی دلنواز

مرغکان شادمانی، افسونگرِ ملودی سبکبالی

گذر‌گاهی به عِطرِ خصلت

بارویی به وقارِ تبار

اندیشه‌ای به فرحناکی خورشید

سپید‌دَمی افروخت بیناییِ احساس

نجوا‌های ماندگارِ شأن

وزان ز پَسِ صخره‌سارِ منش

افقی تابناک به نامِ نیک

رنگین‌کمانِ خوانِ مهمان‌نوازی

شبانگاهانی به بزمِ یکدلی

صفا و صمیمیت، آذوقه‌ی سفرِ فروزش

با من بگو

نسیمِ خرم‌دل

ز کوله‌بارِ هم‌کلامی این کهن‌برزن

ز افسونِ چنار‌ها

و

سِحرِ خنیاگرِ چشمه‌ساران

ز رخسارِ ابهتِ فلک‌الافلاکش

ز ساده‌دلیِ ارزنده‌رهگذرانش

ز رویایِ نام‌آوریِ کودکان‌اش

آنجا که مادران

فرشتگان اصالت زاییدند

و

شکوفه‌ها‌شان

بر بلندایِ افتخار

آشیان ساختند.

رقص اخگرین

رقصان بُد این هاله ی دلربا

روح شَمیمناکی اش، به بوسه، تراوا

مسحور نمود گام را، به قامتی فریبا

پیچ و تابَش، به دیده ی عیش، گوارا

جان، وصل فسونش را داشت تمنا

دَمی ز حضورِ خاکی، ادراک را، رها

عشوه ای موزون، گسترده بر خوان رویا

مرغ ستایش، در آغوش غمزه اش، رها

شِکَنِ رخسار، دلدادگیِ نسیم راست هویدا

نوازشی اخگرین، گونه ی خیال را، بها.

دَمی با دلدادگی

سنگریزه های این دشت، چه سرمست نسیم؛ بوسه بازی آنها شهره است با دلبرانگیِ شمیم. تو گویی زادگاه، فرخنده است با دل آواییِ دوردست. نغمه سپاریِ گلبرگ، آفاق دیدگان را نمودست مست. من سبکبالم در رقصندگیِ خیال. بلبلِ رویا، بر گونه ی شوقم سوار نمودست بال. از پی مورچه ها روانم؛ شاید کندوی مراد نمایند حاصلم. این شکوفه ی وحشی، عنان ربودست ز هشیاری ام. رها نما دل را؛ هِل وُرا به رونمایی درون. رازها دارد این هزارتو؛ ز نورستگی و جنون. چه شهدی آمد بر جویبارِ ناخودآگاه، عنان ز کف نِه؛ که فَرَحِ این دَمِ دلکش نباشد گناه. جسم، به نجوای خاک و، هستیِ دریافت ز هستی جدا. بلبلِ عیش، در باغِ نوشِ بکری، رها. آرمان دارم تو را؛دلدادگیِ گام دار روا. شوق کوی مستانه ات را به کدامین خلعت دهم بها؟ من ناتوان در بَرِ فسونِ حس؛ آسمان، به چشم، رخشیست سوی انگبین شیدایی نورس. به هستیِ دَم باز می گردم؛ فسوس که سوی هیاهوی روزمره سرسپرده ام. باشد شیرینی اش به کام هم تباران. به وصلِ فرخندگی بال گشایند؛ به بوسه ی فَرَحِ بامدادان. سپیده ی احساس، ربودست بیناییِ نغمه ی عقل. به کورسوی شوق؛ سراپرده ی مقصود، نوش شود، سهل.

روح رامش

به دلدادگیِ ابر، آغوش

عالم به ستایشِ دل، خروش

پاکیِ سیرتِ دهر، فرش

رویایی به بلندای سکوت، رخش

فانوس رخنمایی به وصل، ستایش

افسون باره ی دیدار، فرحِ روحِ رامش.

نسیم فرح

لالایی ام خوان، برگِ به بارقه روان

در گوشه ی ماهتابت، گامِ دلم نشان

بیخودم نمودی به آن افسونْ خرامان

به مِیِ دلبرانِگی، به افتانم گشتی خندان

زوزه ی ملازمت آمد، نسیمی لغزان

به باده ی هشیاری ات، در کوی ستایش، غلتان

نوازشم بخش، به فَرَحِ افقْ مکان

بادواره ی حضور، رنگین پیکرِ خنیای فروزان.

گوهر خیال

نغمه‌ای روا دِه به دلدادگیِ بزم

افق و ابر در پی رقص آزرم

کورسوی وصلِ زادگاه؛ بوسه اش نم نم

بال گشودم به کرانِ جلا؛ مَهِ خرم

روان شو به فسون مهرِ نسیم

گوهر خیال، تابناکیِ رامش را شمیم.

مواجِ رویا

رهایم کن در مواجِ رویا

دلدادگی دارم با مستِ بها

کورسویی آمد به شوقِ تنها

دست اندر بوسه ی داغِ گوارا

باشد به شبانگاهِ دلیل، معنا

بستر به عدم و، نوازش، بسا

پایکوبیِ پیر به چرخِ نوا

آغوشم بیخود، به هستیِ شیدا

به باغِ حس؛ شور، روا

جرعه ای باده ی دل؛ خِنگ، ندا.

فسونِ نقش

بوسه بازی رنگ و بوم و دل

تو گویی خالق به سرزندگی سرشتست گِل

پاکیِ عنصرِ قصد، به قلب، حاصل

روحی وزین؛ آغوشِ اشک، حایل

ترنمی بیدار، معصومیت خِیل، نایل

دلداده ی عشقم، زبانه ی ره، حمایل

جاودان، دردِ فسونگرْ ساحل

به نیشترِ خیال، جان به وصلش، قابل

دمی مفتونِ انگیخته؛ حور، شمایل

بزمِ نجوا خالیست؛ رغبت عیش، کامل.