روح فروردین

بوسْ مرا، روح جاودانه‌ی فروردین

نوروز یادگارت بودست، ز عصر دیرین

قاصدت همه گونه‌ی سرخ و زرد‌وَش

بر قلبم حک نمودی، نوزایشِ فسونْ‌نقش

نسیمت چه اغوا‌گرست، بر رخساره‌ی دل

باده‌ی سِحرَت، ردای سبزینه بخشد بر گِل

عاشقی یا رهگذری سر‌مست؟

که جلوه‌ی دلبری ز قدم‌گاهت بِرَست

چه بَزمیست ز گلبرگ و جوانه؟

که اکسیرِ خرامانی بستند به پیمانه

نجوای سال نو، فریفتست منظرِ دیده‌ام

باشد که تابناکی باشد مشعل اندیشه‌ام.

منظری از روح خیال

عشقم را پذیرا باش، سیالِ دلربا

تا چند با عشوه‌ی رقصانت کنم مدارا

دو دلداده، پری‌وار و ستبر

یکی سنگ خارا؛ یکی هاله‌ی ابر

در گذر‌گاهِ پاکی، نمودید قرار وصل

بزم‌تان فسون‌گر و رهیابی‌اش نا سهل

به گامِ خیال، گشتم شرفیاب

دَمی نوش؛ افسوس، باقی گشت سراب.

گلبانگ نوزایش

نغمه‌ی نوزایش، وزان در کالبد دیار

سال نو، عزیزان، شکوفا و پُر‌بار

فروردین آمد و گاهِ خِرمَنِ طراوت

این ابرِ رقصان، سیمای زنده‌دلی دهد بشارت

آشیانه وجود‌تان، همچو گلزار بهار

گلبرگِ مراد روید، ز رُخِ خار

بر شیشه‌ی قلب‌تان زند، نم‌نمِ شور

نجوای سبکبالی، در سیرت، پژواک دهد حضور

هم‌آوا باشیم با بزم گلباران طبیعت

این نسیم، افسون‌گرست به خجستگی و مسرت

آغوشش را روانه گردیم؛ این سِحرِ گوارا

جوانه، بوسه‌ی قاصد آفتاب را دارد تمنا.

آرامِ ضمیر

سِرِ درونت، گوارا

بوسه‌ی روح را، به قلبم، دار رَوا

این چه غَمزَه‌ست در پَسِ نقابت

آغوشِ طراوت، رخسارِ وقارت

نجوای نوزایش، معصومیتِ نِگَهَت

رؤیایم را افروختی، به پیراستگی باطنت

از آسمان آمدی و، خسته‌ی راه

هستی‌ات روح پاکی؛ وارسته ز گناه

نوش دِه مرا، کیمیای فسون

به سِحرِ خلوص، خاموش کن جنون

دل دادم به رامشِ رقصان

آرامِ ضمیر، شکوفا، خندان.

روح افسون‌گر زیبایی

نجوای معصومانه‌ی زیبایی

چه وقار‌مند و دلنوازی

بوسه‌ی دلبری‌ات، قلب راست مداوا

فسونِ بی‌پیرایگی‌ات، آغوشی گرم و گوارا

تو رؤیایی یا بالینی از خیال؟

هوش را نوشدارو داده‌ای از جنس بال

قدومت نوازشگرِ ورای خود‌آگاه

تاریکی دل را مرهمی؛ همچو غمزه‌ی ماه

نوش ده مرا زان رنگینْ رقص

عشوه‌ی باده‌ی رخسارت، اغوا‌گری بی‌نقص.

یاد فراق

جاودانه باد خاطر انسان‌های نیک

که در فراق‌شان، روزگار، نا‌مراد و تاریک

نیستی‌شان را دل ندارد باور

گرمای هستی را، به ذات، بودند گُهَر

جای خالی‌شان گدازه‌ی غم و، دمادم شرر

آفاق زندگانی، سیه‌چرده و سرشار ز ابر

پنجشنبه است و یادی با غبار دل

باشد که در رؤیا، وصل‌شان گردد حاصل

هستی و دهر، به وجود‌شان، به معنا

بال گشودند و، این درد گران ندارد مدارا.

مراوده‌ی نوزایش و رخسار برزن

نغمه‌ی نوزایش، وزان در قامت برزن

ضمیر زادگاه، رخت طراوت نمودست بر تَن

بال بگشا مهمانِ خرم‌دل بهاری

که به قدومت، آشیان، یکسر گشتست شادمانی

بوسه‌ی زنده‌دلی، پای‌کوبان در سرا

منظر‌گاهِ خیال، به رقص فسون، بی‌همتا

روانه‌ام به سراپرده‌ی قاصد نو‌رسیده

خلعتش شاید، روح امیدم را دهد شکوفه

قاضی‌آباد، همه وقت، مهد گلگونِ زیبایی

گلبرگ‌هایش مزین به منش و خصلت و سرافرازی.