به پیشوازِ بزمِ یلدا

آخرین ابر‌های پاییزی

به کدامین سو رهسپارید

اینگونه بی‌قرار

شاید

از جامِ سخاوتِ یلدا

برقِ افسون شما را فریفته است

حالیا خوش باشید

که مهمان‌دار‌تان

این سیاه‌پوشِ سخی و با‌وقار

بَزمَش گسترده است تا سپید‌دَم

زود باشید که تا غروب دَمی نمانده

این سفره‌ی بیکران

به وسعتِ دلِ ایرانیست

دلی که مدفنِ ادب است، هنر، تاریخ

نام نیک، نجابت، اصالت، پایمردی

ما همه، فرزندانِ ایرانیم

ایرانی که گل است، به گلبرگ‌های نامداری

عِطرش صفا، صمیمیت، بزرگ‌منشی

رُخَش، برگ‌برگِ زرینِ بی‌ریایی

در شیرازه‌ی افتخار‌آفرینی

در مجلد پاکی و انسانیت و پارسایی

در دیباچه‌ی اندیشه‌ی فروزان

اورنگِ مهربانی و مهمان‌نوازی

درفشِ شکوفایی قلب و تابش خلوص

آری؛ اینجا ایران است

سرزمین ضمیر‌های اهورایی.

چابک‌سوارِ رؤیا

تو را دوست دارم، شبآهنگ رؤیا

رازِ روحت را، بر من، نما برملا

بیا تا بال گیریم در این پهن‌دشتِ فسون

توشه‌ی راهت باشد افشره‌ی جنون

بارقه‌ای از شهد‌آبه‌ی احساس نثارم کن

تا که سیراب گردد، از بیخ و بُن

این شاخسارِ سبکبالی، روییده بر منظر قلب

که شکوفه‌اش، به بوسه‌ی افق زَدَست نقب

جُرعه‌جُرعه از سیمای سِحر

خلعت است از غمزه‌ی فریبندهْ سپهر

دریایی‌ست، همه زیباییِ بکر

آدمی‌زاده به وصلِ اسرارش داشتست مهر

عشوه‌اش افروخت رؤیای رویشِ بال

تا نوش گردد ملاقاتِ خِیلِ رخشنده خال

خال‌هایی بلورین، از جنس تابش نور

سِیرِ وقار‌مند‌شان تفکر را پذیرفتست به حضور

آری؛ آنجا کران است، زاد‌گاهِ هستی

در رُخَش، رخ ننموده جلوه‌ی کاستی

آنجا نظمی نهفته است، حد کمال

راه بَرَد به آستانش، چابک‌سوارِ خیال.

رخ طلوع

از ورای کوهسار، ندا آمد

بارقه‌ی مهر، رَه گم کرده، شاید

جلوه‌اش چه تابان

روح قدمش، بیدار‌دلی ریزد به دامان

این کوه مُدبه، امروز، مهمان‌دار‌ست

گلبوته‌ی چشم‌انتظاری‌اش به ثمر نشست

از ورای شامی سرد و تاریک

دشنه‌ی آفتاب گشوده نمود سیه‌خیک

به ضربتِ سپیده‌دم گشت تار و مار

حبابی کز سوز و سکوت بود سرشار

شاید این دو، دلدار‌اند

در آرامش سحر‌گاه به هم رسند

یکی نوازش کند دیدگان خفته

دیگری، روح نور، بر سینه نبشته

این یکی، جلوه‌ی زمینی برملا کند

آن یکی، افسون کهکشان راست سند

این، ساحریست گشاینده‌ی روح گل

آن، به رقص ستارگان، بی‌خود کند بلبل.

آخرین ماه کامل سال ۲۰۲۴

روحِ روشنایی پدیدار گشت در افق‌گاهِ دیار

خِرمنِ فروزندگی‌اش، ز چشم‌گیری، سرشار

بیا به مأوای خرم‌دلیِ لر

مردمانی، با روحِ پاک‌سیرتی، دمخُور

لباس مهتاب بپوش، آسمانِ سخی

تو کز جلوه‌ی بی‌ریایی؛ بوده‌ای غنی

مرا هم بال دِه، بارقه‌ی سیمین‌پیکر

تا خلعتی گیرم از فروزندگیِ فانوسِ دهر

من هم زاده‌ی این خاکم

نشانِ افتخارِ لر، تلألو ذاتم

بیا ای ماه، که مردمان خرم‌آباد

به سخاوت شهره بوده‌اند و داد

بیا که آنها هم چون تو

سیمای بی‌آلایشی را بودند پرتو

بیا که ضمیر‌شان، همچو کردارت

با تاریکی به پیکارست، سخت

آنها گل‌اند، گلبرگ محبت

شمیمِ روح‌شان بزرگواری، منش، مؤانست.

روح “زندگی”

لحظات زندگانی، گُهَر‌بارند؛ آن‌قدر که هر لحظه‌اش شایسته‌ی نهایت سعی و تلاش در راستای نوش جرعه‌ای شادمانی است. این را بدان. حتی آن فرد که به بیماری‌ای صعب‌العلاج مبتلا گردیده، تا لحظه‌ای که جان در بدن دارد، حتی دَمِ آخرین، قادر به لذت از جرعه‌ای آب گوارا و یا سرمست شدن از پیاله‌ای چای می‌باشد؛ اما اگر آن دَمِ آخرین طی گردد، زنهار، دیگر هرگز قادر به کسب این لذت نخواهد بود؛ حتی اگر صده‌ها بگذرد، حتی اگر نظم کهکشان‌ها به هم بخورد. وقتی که در هر دَم قادر به کسب لذتی از نعمات بی‌شمار پروردگار هستیم، پس بگذار تا زنده هستیم، قدر لحظه‌لحظه‌ی زندگانی را بدانیم. چرا که ثانیه‌های عمر، آفریده شده‌اند جهت زندگی کردنِ زندگی، جهت لذت از جهان پهناور، و زندگی هم چیزی نیست به جز “زندگی”، که معنایش سیر به سوی کمال و نوزایش است. همان‌گونه که بهار، آغاز نوزایش است و تابستان جلوه‌ی سخاوت‌مند کمالِ طبیعت؛ پاییز نیز آغازین ایستگاه سِیری شش‌ماهه است سوی مقصد نوزایش، بهار. این همه برگ‌ریزان و باران و سوز و سرما و دهشتِ برف، همه تلاش بی‌وقفه‌ی طبیعت است جهت نوش از معنای زندگی، جهت نیل به ایستگاه نوزایشی دگر.

مویه‌ای با بوسه‌ی ماه

دلداده‌ی روحِ پروازم

بدان ماهتابِ سخی

باشد تا پَر گیریم

به آغوشی، ز رؤیا، غنی

جرعه‌ای مرا دِه، مهماندار سیمین پیکر

تو آگاهی، ز اسرارِ قرونِ دهر

جرعه‌ای مرا دِه، تا سیراب شود کامِ خیال

تو سرچشمه‌ی فسونی؛ من، در حسرتِ بال

بیا به بالینم؛ دل خفته‌ام در فراقت

شمع خاطره روشن کنم، به زنده‌دلیِ یادت

بیا ماه من، که امشب پنجشنبه است

روحِ جاودان پدر، در خاطرم، زنده است

بیا امشب که یاد نموده‌ام از رفتگان

ساقیِ من باش، در جوشش اشک بی‌امان

بیا امشب که مهمانند

آنان که به عدم گشته‌اند در بند

بیا امشب فاتحه‌ای نثار کن

که وقتست غم، زیر و زَبَرَم کند، از بُن.

روح زادگاه

‘نام زادگاهت؟’

“روح زیبای خرم‌آباد”

‘سوغاتش؟’

“به اصالت ازو کنند یاد”

‘دیرینه‌اش؟’

“خصالِ نیکِ بشری”

‘نشانش؟’

“گهوارِ منش و بلند‌نظری”

‘اخترش؟’

“فرزندان نیک و سدره‌نشینِ نام”

‘به وقت مهمان‌نوازی؟’

“گوهر سخاوت ریزند در جام”

دَمی با رؤیای مهر

کلاه مهربانی بر سر بگذار و عازم دشتِ دل‌افشانی شو

شاید آنجا شکوفه‌ای انتظار بوسه‌ات را می‌کشد

تا که باز شود بر رخ زیبای آفتاب بی‌ریایی

تا گلبرگ نجابت شکوفا شود در بَرِ آغوشِ هم‌دلیِ یارانِ پیمانه‌ی سخاوت و پاکی.

مراوده‌ای با رُخِ ماه

به آغوشِ رؤیا بیا، ماهِ تابان

بِستری برایت چیده‌ام، از گلبرگِ آسمان

این رُخساره‌ی کوه، چشم‌انتظارست به عشوه‌ات

هستیِ تو، دیده‌ی روح راست بوسه‌ی مؤانست

بیا تا بال گیریم به سیمای دلبرانه‌ی شب

که فسون‌گریِ کلام را، رُخَش هست سبب

بیا، آماده است مَرکَبِ سبکبالی

تا دل و احساس، به وِصال، گردند راهی.

عشوه‌ی ابر

سوار بر بوسه‌ی ابر، رهسپارِ آغوشِ رؤیا

انگاره‌ی دل، غمزه‌ی فسون را نمود برملا

به دورم می‌تَنَد، خیال، تارِ سبکبالی

نوشِ روحم می‌کند، غیب، شهد کامیابی

شکوفا می‌گردد هستیِ قلب در عشوه‌ی کران

عالمی دِگر، بر گونه‌ی ادراک، گشت عیان

لبانِ سِحر، بیدار‌گرِ دیده‌ی احساس

این منظر، رقصِ گلبرگِ زنده‌دلی راست اساس

بیداریِ ضمیر و نسیمی خرامانْ دلبر

روانِ نظاره‌گر را بالِ خرم‌دلیست بهر.

دَمی با دلبریِ پرتو

کوبه‌ی روزنِ ابر گشته کوبان

پرده را کنار زنید، شاید آمده مهمان

با ناز قدم به دیده گذاشت

پرتوی که گنجِ دلبری، به سیما داشت

از عالمِ فلک آمد و گامی استوار

آمد و رهسپار شد از دیارم غبار

همراهانش سرازیر گشتند به این واحه‌ی نورانی

عزم داشتند پایکوبی و خرامانی و رقصندگی

همچو دسته‌ای رقصنده به ساز و دُهُل

در منظری سرمست از بیداریِ دلِ گل

قامت‌های رنگین افراشته گشت بر سیمای دشت

گلبوته‌ی رؤیا سر داد نجوای بخت

به دو‌پا آمدند و سنگین‌سماع، لیک

غُلغُله‌ی خاطر را افروختند نیک

دَمی مهمان بودند و رفتند به سرای کران

یاد نجوای تابناک‌شان ماند جاودان

شُکر‌گذارم به گنجینه‌ی نعمت پروردگار

که هر جلوه‌ی سخاوتش، به زیبایی سرشار.

رقصندگان آسمان

‘کیست این رقصان در آغوشِ کران؟’

“اوست بوسه‌ی نور، مهمانِ رُخِ آسمان”

‘تو گویی دسته‌ای رقصنده‌اند با آوای دُهُل’

“من گویم دشتِ درخشش، نشسته به گُل”

‘یاد‌آور رقصِ سه‌پا و دستمالِ خرامان’

“شاید پیکرِ لر؛ با‌صلابت، خندان”

‘سنگین‌سماع آیند و دارند قصد دو‌پا’

“آسمان، گنج طراوتش را نموده برملا”

‘قطراتِ دُر ارزانی گشت بر گونه‌ی دیار’

“بزمِ خرامانی و زنده‌دلی گشت پُر‌بار”

‘شاید بلوط نجوا‌گرست از ورای شاخسار’

“بر رُخِ زالزالک، دَمی فراری گشت، هنگامه‌ی غبار”.

مهربانیِ رؤیا

آری؛ خلوص نغمه‌ی طبیعت

زندگی جاریست

من همانم که دل داده

به بوسه‌ای از آسمانِ بی‌کران

به آغوشی از مهربانیِ نسیم

به دست دوستیِ رخششِ آفتاب

اما تو کیستی؟

شاید رهگذرِ افق‌های وزان

شاید دلداده‌ای به روحِ پُر‌شُکوهِ نسیم

شاید من هم رفیقِ نیمه‌راهِ تو

تا که خاکبوس گردم به ذاتِ بی‌ریای تو

آری؛ تو روحِ دوستی

دوستی زاده‌ی قلب خودم

پرورده به آبِ محبت خودم

بلبلی بر شاخسار رؤیای خودم

دوستت دارم؛ که هم‌نجوایی با روح بی‌ریای خودم

تو را، ذاتِ پاک و پیراسته‌ی دلِ خودم.

یادگاری از واحه‌ی ترنم

قطارِ دل، مرا هم راهی کن

سوی آن میعاد‌گاه که، روح دارد برزن

مرا بَر تا آن نسیمِ سبکبالی

که آبشار، نوزایشش را دارد ملودی

مرا بَر تا بوستانِ آن چنارانِ سخی

که دلم، ز وصل‌شان، رها نبودست دَمی

گو مرا که ‘ملبس به بالِ رؤیا باش’

‘به خلوت‌کده‌ی رویشِ قلب، گام نِه یواش’

گو ‘خاکبوسِ بوسه‌ی نور باش’

‘تا گلبرگِ امید، بیدار گردد از قدم‌هاش’

مرا امیدست به وصلِ آغوشِ این نوا

که رخسارش سِرِ خرم‌دلی را نمودست برملا

سمفونی‌ای از رقصِ آب و دلرباییِ نسیم

زنده‌دلی، سوغات و، دلدادگی، شمیم

پَر گیر به آستانِ روحِ پاکِ طراوت

پروردگار را شُکر گو بهر خوانِ برکت

به هر جلوه‌ی هستی، شمایلِ نعمت

نوشش سهل و فارغ ز محنت

آبشارِ بیشه، ترنمی از هنرمندیِ پروردگار

بوسه‌ی سخاوتش، بر رُخساره‌ی دیده، یادگار.

بزن نی‌زنِ طبیعت

بزن نی‌زنِ طبیعت

بنواز آن ملودیِ طراوت‌بار را

بنواز تا گوهر زندگانیت

بنواز تا اندیشه‌ی رخ‌نمایی‌ات

آن سِرِ بکرِ هستی‌ات

همچو نوای نای نای‌زن

از مجرای آبشار برون تراود

این رقصِ آبشار

یادآور حرکات انگشتانِ نای‌زن است

بر رُخِ با‌وقار نای

همچو موسیقی که طراوتِ روح را ارمغان دارد

ملودیِ آبشار نیز روح‌نواز است، با این تفاوت

که نای فقط قلب را نشانه دارد

ولی ملودیِ آبشار

بستری سِحر‌انگیزست

بهر طراوت دل

جلای رخ قلب

زنگار‌زداییِ روان

پالایش چشم روح

تزریق اکسیر امید به جای جای پیکر

آری

نای، شاید تو هم درس طراوت بخشی

از آبشار آموختی

که رقص نوایت سوی عالم هستی

موزون است چو رخنماییِ ملودیِ آبشار

تو پذیرای نَفَسِ نای‌زنی و او

پذیرای سِرِ حیات‌بخشیِ خاک

موسیقیِ تو آوایی‌ست و سمفونیِ آبشار

رقصنده‌ی طراوت است و موسیقیِ جاودان

موسیقیِ جاودانی که هر لحظه‌اش دستگاهیست و

سیمای نُتَش، در هر آن

رخساره‌ای جدید و تکرار‌ناشدنی.

روزنی به جلوه‌ی رؤیا

منم، مسافری به آغوشِ پاکِ رؤیا

شاید روحم، با جلوه‌ی شکوفایی، گردد هم‌نوا

بوسه‌ام بخش، شوقی کز بوته‌ی دل رسته‌ای

بر گلزارِ خیالم، تحققِ آرزو را، بخش هستی

مرا بال بخش، مکتشفِ عشوه‌ی تابناکِ کران

احساسم، بهر لمحه‌ای هم‌دلی، گشته روان

بدان دروازه‌ای که پَسَش افسونی اغوا‌گرست

تا بر آن صُوَر انگاره‌ای فضا یازم دست

تو گویی هنرمندی به سلیقه و بینش

حک نموده بر رُخِ ابر، اکسیرِ فروزش

اینجا خرم‌آباد است، دیاری از قدمت و زیبایی

بهر وجود من، سر‌چشمه‌ی فسونش، نداشتست پایانی.

جرعه‌ای از کام فسون

پیمانه‌ی رؤیا را سر کشیدم، در بزم نا‌هشیاری

جلوه‌ای بود ز غبارِ پرده، عاری

من بودم و جرعه‌ای از روحِ پاکِ افسون

به دیدگان ادراکم سرازیر گشت رودبارِ خون

لمحه‌ای آمد، ره‌آوردش بزمِ سبکبالی

نوشم گشت سِحر‌آبه‌ی خنیای رخشندگی

همه تابش نور بود و رقص بارقه

دلبریِ خیال، با رُخِ آسمان داشت مراوده

دست یازیدم تا کام گیرم از اغوای انگاره

بیداری‌ام گشت حاصل در گهوار آشیانه

چه زیباست آنجا که طبیعت از سر سخاوت

برزن را به روح هنرمندی آکَنَد از طراوت

همه سرمستی حاصل است از بومِ کهکشانی

دیاری‌ست به رخششِ فسون، تابناک و جاودانی.